Tuesday, October 03, 2006

تابستان - شعر

تابستان
.
بطری عرق می ريخت
بی آنكه نجس باشد

دوشيزه غُل می زد
نجابت را
بر نيمكتِ داغ
هوس سرريز می شد لای درزها
تن مي داد
به خيالِ خلوتِ باغ

اما چه سود
چمنزار
بستری مردانه بود
خنكای خود را
يله گاهِ زنان نمی كرد
و صدایی
چُرتِ عصرانه را
پاره می کرد

بستنی دارم بستنی
یخی، ليوانی

تو از خُفت و خيزِ دوشيزه گان چه می دانی؟

ذوب می شد از هُرم لبها
سرمای شهوانی

.

رامین فراهانی ، تیرماه هشتاد و پنج، تهران

No comments: