Sunday, January 28, 2007

چهار فیلم: گدار - میخالکف - ییمو - شابرول

دو سه چیزی که از او می دانم
*****
ژان لوک گدار
Deux ou trois choses que je sais d’elle
Jean-Luc Godard

این فیلم از کارهای به شدت تجربیِ ژان لوک گدار است و سبکی آزاد و بیانی یکسر خطابه ای دارد، یعنی بازیگران و کارگردان مدام با تماشاگر و با خود و حتا با فیلم و با محیط در گفتمان و پرسش و پاسخ هستند (گدار فقط صدایش شنیده می شود). اگر شگردهای بیگانه سازی در آثار پیشینِ گدار تماشاگر را گاه و بیگاه از توهم دنیای خیالیِ فیلم بیرون می آوردند تا تلنگری به او بزنند که دارد یک فیلم می بینید، در این فیلم که سراسر بیگانه سازی است فقط برای لحظه هایی کوتاه فرصت دارید تا خود را به دنیای داستان بسپارید تا شاید فراموش کنید که دارید یک فیلم می بینید.


این فیلم در همان سالی ساخته شده که گدار « ویک اِند » یا « آخر هفته » را ساخت (1967)، اما این یکی از نظر غنای سینمایی به ویکِند نمی رسد، هرچند بعضی ها می گویند « دو سه چیزی که از او می دانم »، کشف دوباره ی سینماست. این سخن چندان بیجا نیست. اما از دید من این فیلم نمونه ی تکامل یافته ی گونه ای نو در سینماست که می توان اسمش را « فیلم-مقاله » یا گفتار فیلمیک گذاشت. سبکی جدلی که گدار به کمک آن دریافت اش را از ماهیت روسپی وار زندگی مدرن در حواشی پاریس بیان می کند و اینکه چطور آدمها در سایه ی تجاوزگری های سرمایه داری نوین دارند به پوچی و واماندگی می رسند.


گدار در این فیلم بیش از فیلمهای دیگری که از او دیده ام نشانه شناسی سینمایی را وامی کاود و گسترش می دهد، تاجایی که آن را به یکی از درونمایه های بنیادین ِ فیلم بدل می سازد. بازیهایی که گدار با دستورزبان سینما می کند، گاه کشش اش بیش از خطابه های سیاسی - اجتماعی اوست، دست کم برای سینمادوستان چنین است. او عناصر آشنای روایی را تا جای ممکن حذف می کند یا به هم می ریزد تا از مرزهای کهنه گذر کند و به گونه ای آزادی روشنفکرانه در شکل، سبک و بیان برسد. هم از این روست که بسیاری او را انقلابی ترین سینماگر می دانند. قرینه های تاریخی، اجتماعی و سیاسی که بین آن دوران و این دوره وجوددارند نیز به این فیلم جذابیتی تازه می دهند. گویی جهان بعد از چهل سال هنوز درجا می زند.

.


پیرایشگر سیبری ***** / نیکیتا میخالکُف
The Barber of Siberia / Nikita Mikhalkov

پیرایشگر یا آرایشگر سیبری اسم دستگاهی قول آساست که یک مخترع وامانده ی آمریکایی در روسیه می خواهد بسازد تا با آن درختهای سیبری را به راحتی بشود قطع کرد: نمادِ تهدیدی که خواهد آمد. اما این فیلم داستانِ عشقی نافرجام است و نیز محملی برای بیان نوستالژیِ ملی گرایانه ی میخالکف (میخالکوف) نسبت به شکوه دوران تزاری. فیلمی که با صرف هزینه ی بسیار ساخته شده است و گوشه چشمی نیز به بازارهای فیلم در آمریکا و اروپا داشته است. به همین دلیل همه در فیلم با زنی آمریکایی که نقش محوری را برعهده دارد، به زبان انگلیسی صحبت می کنند و او روسی نمی داند.

میخالکف در سینمای روسیه به فلینی می ماند در سینمای ایتالیا. بیشتر فیلمهایش سرشار از هیجان، شوخ طبعی و شور زندگی اند، در حالی که رنج نهفته در پس آن را نیز مدام به رخ می کشند. اگر میخالکف به این داستان زیاد پر و بال نمی داد و به جای پرداختن به فر و شکوه روسی و کنایه زدن به آمریکایی های بی اصالت، بیشتر بر درونمایه ی دلدادگی و خودویرانگری و ماجراهای همان چهار، پنج شخصیت اصلی متمرکز می ماند، شاید فیلم منسجم تر و نافذتری ساخته بود. به هر حال میخالکف در این فیلم نیز سینماگری چیره دست است که صحنه هایی نیرومند خلق می کند و جلوه هایی از سینمای ناب.

یکی از بهترین آثار نیکیتا میخالکف، فیلم «سوخته از آفتاب» (Burnt by the Sun) است که در سال 94 فیلم برگزیده ی جشنواره ی کن شد و اسکار بهترین فیلم خارجی را نیز ربود.


ذرت سرخ *****

ژانگ ییمو
Red Sorghum /Hong gao liang

Zhang Yimou


ذرت سرخ یا ذرت زار سرخ را من سالها پیش در جشنواره ی فیلم فجر دیده بودم، زمانی که نه زیرنویس های انگلیسی را می توانستم دنبال کنم و نه درک چندانی از سینما داشتم. با این وجود این فیلم را فراموش نکرده بودم، هرچند چیز زیادی هم از آن به یادم نمانده بود، جز تصاویر غریبی از ذرت زار و دختری که می دوید. تا اینکه چندی پیش تلویزیون هلند آن را پخش کرد و تصاویر محو شده دوباره جان گرفتند.


فیلمبرداری درخشان این فیلم از شاخصه های اصلی آن است که باید روی پرده ی سینما دید. ژانگ ییمو پیش از اینکه ذرت سرخ را کارگردانی کند، فیلمبردار بود. او با نخستین ساخته اش جایزه ی اصلی جشنواره ی برلین را ربود و نام خود و بازیگر جوان فیلم، گُنگ لی را در سطح جهانی تثبیت کرد.

.

داستان ذرت سرخ مرا یاد فیلم خوبی از علی ژکان انداخت به نام « مادیان »، با بازیِ سوسن تسلیمی که دختر کم سن و سالش را به اجبار در ازای یک مادیان به مرد میانسالی می دهد. در این فیلم چینی هم پدری دختر جوانش را با یک الاغ عوض کرده است، اما بخت و غریزه سرنوشت این دختر را به گونه ای دیگر رقم می زند. آغاز، میان و پایان فیلم را رنگ سرخ به هم پیوند می دهد: کجاوه و پوشاک عروس جوان سرخ است و نوری که بر چهره اش تابیده شهوت زاست. شرابی که از ذرت سرخ می گیرند سرخ است و فصلهای عشق و زندگی را رنگین می کند. و خون آنان که با دشمن می ستیزند نیز سرخ است و ذرت زار را می پوشاند. آنگاه آسمان نیز به سرخی می گراید تا مرگ سرخ را به سوگ نشیند...


گذشته از این نمادگرایی ها، آنچه بیش از همه در این فیلم من را جلب کرد، غریزی بودنِ انگیزه ها، جبری بودن کردار شخصیت ها و بی زمان و مکان بودن داستان بود (صرفِ نظر از حضور ژاپنی ها در اواخر فیلم که به جنگ و دوره ی خاصی اشاره داشت). دیگر اینکه سبکِ کم و بیش نمادین فیلم و دنیای تجریدی آن در نهایت به این کنش های غریزی شکل و شمایلی انسانی می داد.


خویشاوندان نَسَبی *****

کلود شابرول

Blood Relatives / Claude Chabrol


این فیلم کارآگاهی- جنایی - خانوادگی تماشاگر را تا به آخر روی صندلی نگه می دارد تا بدانی قاتل کیست، اما در اجرای صحنه ها ضعف هایی دارد که از کلود شابرول بعید به نظر می رسد. شاید این اولین فیلم این فیلمساز فرانسوی با بازیگران و عوامل انگلیسی زبان بوده و این موضوع بر کیفیت کار او و پردازش میزانسن ها تاثیر منفی گذاشته، نمی دانم... اما ساختار فیلمنامه درست چیده شده و تکنیک های هیچکاکی نیز کم و بیش در حفظ تعلیق موثر عمل می کنند.


ایراد این نوع سینما این است که اگر عناصری که بافت یا گوشت و خون فیلم را تشکیل می دهند نحیف و کم جان باشند، آنوقت استخوان بندی فیلم می زند بیرون و مکانیکی بودن ساختار فیلم لو می رود. انگار توصیف من هم قدری جنایی شد...

نوشته ی رامین فراهانی

No comments: