Tuesday, April 24, 2007

حجاب، تناقض و سینما

بگیر و ببندی که به بهانه ی حجاب این روزها در ایران سرگرفته پر از تناقض است و به نظر می رسد بلوایی ست که سمت و سوی خواسته های بنیادین مردم را به بیراهه ی سطحیات می کشاند.


از همان ابتدای انقلاب حتا بین مراجعِ تقلیدِ رده بالا نیز دودستگی هایی در این باره بود که حجاب اجباری باشد یا نباشد. با این حال اعتراضهای زنان در همان سالها راه بجایی نبرد. حاکمان و آنها که مدعی دینداری هستند خود می دانند که اینگونه اقدامات ریشه های فساد را نمی خشکاند، بلکه آن را به خفا می برد، کما اینکه تجربه ی سالیان این را ثابت کرده است. انتخابِ پوشاک و نحوه ی پوشش، امری شخصی ست و بخشی از آزادیهای فردی. فقط هنجار اجتماعی (که آن هم نسبی و سیال است)، می تواند مرزهای آن را تا اندازه ای تعیین کند و نه هنجار بخشنامه ای و تحمیلی و حکومتی.


مقایسه ی برخی تناقض ها

در ترکیه و فرانسه به زور حجاب از سر زنان بر می دارند (تنها در مکانهای آموزشی و موقعیت های خاص) و در ایران به زور حجاب بر سر می کنند. اولی به این بهانه که روسری نمادی مذهبی ست و دیگری به این بهانه که موی سر نشانه ی بی بند وباری ست. حکومت ایران به غرب معترض است و غرب به ایران. اما ماهیتِ ایندو سیاستِ متضاد، با هم تفاوتی ندارد، جز اینکه اولی محدود است و دومی فراگیر.


دختران یهودی ارتدکس بعد از ازدواج ملزم به پوشاندن موهایشان از بیگانه هستند اما بسیاری از آنها چون به این پوشش عادت ندارند یا خود را انگشت نمای دیگران می بینند، کلاه گیس به سر می کنند که همان کلاه شرعی ست. در ترکیه نیز بازار کلاه گیس رونق دارد. دخترانِ مسلمانِ مقید به حجاب، با کلاه گیس به دانشگاه می روند. یکی نیست بپرسد این چه رویه ای ست و فایده اش چیست؟

از سوی دیگر، پافشاریِ تندروهای اسلامی بر اجباری بودنِ حجاب باعث شده تا غربیهای مسیحی که خود نیز در مذهبشان توصیه به پوشاندنِ سر و اندام را دارند، مسلمانان را عقب مانده و زن ستیز بخوانند و خود را متمدن و امروزی.


بر اساس قوانین مذهبی در ایران، زنانِ غیر مسلمان (اقلیت های دینی، توریستهای مسیحی و...) ملزم به پوشاندن موهای خود نیستند و دیدنِ موی سر آنها برای آقایانِ مسلمان اشکال شرعی ندارد! اما در عمل این دسته از خانمها نیز مجبور به پیروی از مقرراتی شده اند که پذیرش آن حتا برای بسیاری از مسلمانِ دیندار هم دشوار است. حال بماند که پیامدهای این ممنوعیتِ غیرقانونی برای صنعتِ گردشگری چیست.


حجاب در رسانه ها و سینمای ایران

اوجِ تناقض در رسانه های تصویری رخ می نماید. 28 سال است سینمای ایران نمی تواند زنی را در خانه اش و حتا در رختخواب بدون روسری نشان بدهد. این محدودیت، انبوهی از صحنه های تصنعی را به بار آورده که سینمای ما را باورناپذیر ساخته است و دچار لکنتی مداوم. سینمای ایران اگر بازتابی از زندگی در چارچوبهای موجود هم نباشد، پس دیگر چه چیز را باید نشان بدهد؟ چنین رویکرد تنگ نظرانه ای ست که در نهایت باعث می شود مردم به فیلمهای خارجیِ سانسور نشده یا آنچنانی رو بیاورند و جلد مجلات پر بشود از رخنگاره های دختربچه های خوش صورت. این انحرافِ زننده از کجا می آید و چه کسانی مسئول ترویج آن در جامعه اند؟


در چنین شرایطی سیمای جمهوری اسلامی هر وقت دلش خواست جولان می دهد و سر و گردن و اندام ستارگانِ زن هالیوود را به رخ بینندگان می کشد. اگر گیسوانِ آنچنانی و لباسهای چسبان و تحریک کننده بد است، پس این ولعِ فزاینده ی سیما برای پخش فیلمهای غربی از چیست؟ آیا می خواهند سینمای ایران را (از تولید تا پخش) ورشکسته کنند؟ اگر چنین قصدی در کار نیست پس چرا فیلمهای آمریکایی نخست در سینماها به نمایش در نمی آیند تا سالنهای خالی هم رونقی بگیرند؟ یا شاید هدف سیما این است که بینندگان شبکه های ماهواره ای خارجی را به سوی خود جلب کند؟ با یک تیر دو نشان!


از ابتدا توجیه آقایان این بود که این بازیگرانِ بی سرپوش و کم تن پوش، زنانِ نامسلمان اند و نمایشِ آنها اشکالی ندارد. گویی اگر زنی نامسلمان بود، نمی تواند تحریک کننده باشد. پرسشِ بعدی این است که پس چرا مدتی ست زنهای مسلمانِ بی حجاب را هم از تلویزیون نشان می دهند؟ سریالهای سوری (سوریه ای) و مصری را همه از سیمای اسلامی دیده اند. خانمهای سر و گردن لخت هم که در این سریالها به وفور یافت می شوند. نکند چون سُنی هستند ایرادی ندارد؟ یا چیزی در شریعت و فقه تغییر کرده که به اطلاع بینندگان نرسیده است؟ و چرا این تغییر شامل حال بازیگرانِ زن ایرانی نمی شود؟


تناقض و سفسطه تا کی؟ هر سیاستی که ضد و نقیض و تحمیلی شد، دیر یا زود از درون فرو می پاشد یا ناهنجاری های بزرگتری را به بار می آورد که خود را زیر سرپوشی از ظاهرسازی و ریاکاری پنهان خواهد کرد.


Image 1: Iranian newspaper's headline from 1979: Hijab is not obligatorily.
Image 2: scene from ongoing Hijab campaign of Iranian government.
Image 3: movie still from Mr. & Mrs. Smith, recently broadcast on Iranian TV.

Tuesday, April 17, 2007

عکسهای تاریخی از مکانهای باستانی در ایران

سال گذشته خبرهایی شنیدید درباره ی احتمالِ حراج کتیبه های تخت جمشید به سودِ بازماندگانِ مقتولینِ حملاتِ حماس. دادگاهی در آمریکا حکم داده بود این کتیبه ها را که سالهاست نزد یک پژوهشکده ی آمریکایی در شیکاگو به امانت گذاشته شده، وجه الغرامه ی عملیاتِ انتحاریِ حزب مورد حمایت حکومت ایران بکنند.


به تازگی گذارم به وبسایتِ بخش خاورشناسی دانشگاه شیکاگو افتاد که کتیبه ها را در اختیار دارد. پژوهشگرانِ این موسسه در حدود سالهای 1310 در تخت جمشید و استخر کاوشهای باستانشناسی انجام داده اند و عکسهای هوایی بسیار ارزشمندی را از مکانهای تاریخی و تپه های باستانی در سراسر ایران گرفته اند که نمونه هایی از آن را اینجا آورده ام با شرحی بر تصاویر. اینکه دیگر چه خدماتی کرده اند یا چه چپاولهایی، نمی دانم.


البته در زمانِ رضاشاه قوانین سختگیرانه ای برای کاوشگران بیگانه وضع شده بود. حال آنکه در دوره ی قاجار، کاوشگرانِ فرنگی تنها ملزم بودند طلا و جواهرات را به نوکرانِ شاه تحویل بدهند و باقیِ مکشوفات، انعامِ خودشان بود. جهالتِ فرهنگی و خیانت به سرمایه های ملی را ببینید که تا کجاها رسیده بود! در دوره ی رضا خان این قراردادهای وطن فروشانه لغو شد. اما بعدها مافیای زیرخاکی پدید آمد و به مرور جای کاوشگران خارجی را گرفت و چپاول گنیجینه های ملی به شکلی نگران کننده تر ادامه یافت.

به هر رو عکسهای گرفته شده در آن دوران، بویژه عکسهای هوایی، اینک خود تبدیل به گنجینه ای تازه شده اند؛ نه فقط برای پژوهشگران و باستان شناسان، که برای هرکس که به تاریخ و گذشته ی ایران زمین علاقه مند است.



نمایی از اصفهان در هفتاد و اندی سال پیش. از حوالیِ میدان نقش جهان تا سی و سه پل که در بالای عکس دیده می شود، باغ و مزرعه است. گنبد مسجد مدرسه ی چهار باغ در گوشه ی بالایی سمت راست دیده می شود. همچنین کاروانسرای مجاور که بعدها تبدیل به هتل عباسی شد. هسته ی اصلی اصفهان در اطراف مسجد جمعه بوده است که از دوران سلجوقی برجا مانده. (برای دیدنِ تصاویر بزرگتر روی عکسها کلیک کنید).



بقایای برج و باروی شهر تاریخیِ ری را در عکسِ بالا (1936) که رو به شمال دارد، می بینید. شهر ریِ امروزی در غرب این دیواره (راست، خارج از تصویر) واقع است. آن ته، پایِ کوههای برف گرفته و در دامنه ی توچال، بخشهای سرسبز شمالِ تهران (که خارج از شهر بوده اند)، از سلطنت آباد و نیاوران تا قلهک و تجریش، بصورت سیاهه ی مبهمی پیداست. بناهایِ تهرانِ قدیم و روستاهای پراکنده در دشت به علتِ خروج از دامنه ی وضوح و وجود غبار، محو شده اند. سیاهه ی سمت چپ باید درکه، اوین، دهِ ونک و باغهای امتدادِ مسیر رودخانه باشد که سالهاست با انبوهی از آجر و آسفالت به دیگر سیاهه پیوسته و تهران نیز به ری... و چنان دودی همه را پوشانده که دیگر با بهترین لنز هم جز سیاهی نمی شود دید.


اگر برنامه ی Google Earth (گوگل زمین) را در رایانه ی خود دارید، با وارد کردن مشخصات زیر در روزنه ی Fly To، وضعیت فعلی و موقعیت دقیقِ این دیواره ی تاریخی را می توانید ببینید:
Fly To: 35°36'11.11"N, 51°27'7.77"E

با زاویه دادن به تصویرِ گوگل می توانید چشم انداز کنونیِ تهران را با این عکس مقایسه کنید.

نقشه ای که یازده سال بعد از این عکس تهیه شده است، محدوده ی کوچکِ شهر تهران و حومه را نشان می دهد، همچنین ری را: اینجا

.


نمای هوایی تخت جمشید (پرسپولیس یا پارسه) در 1936. جهتِ نگاهِ دوربین به شمالِ غربی ست. بخشهایی از تخت جمشید هنوز زیر خاک است. تالارِ نزدیک به کوه (کاخ صد ستون) و تالار پایین تصویر کاخ تچر یا داریوش است.


برای دیدنِ عکسهای هوایی به لینک زیر رجوع کنید. (شامل 9 صفحه است).

Copyright of Photographs: Oriental Institute of the University of Chicago

برای دیدن فهرستی از کاوشهایِ این گروه آمریکایی اینجا کلیک کنید و بعد در هر بخش روی فهرستِ تصاویر.

افزونه بعدالتحریر: میراث فرهنگی بازگشت الواح را خوب پی گیری نمی کند.

Sunday, April 15, 2007

Dresden وُنه گات و تراژدی درسدن


این عکس پیکره ی «نیکی» را بر فراز بخشی از شهر ویران شده ی درسدِن در شرق آلمان نشان می دهد که در 13 فوریه 1945 توسط 1250 هواپیمای متفقین و به دستور چرچیل بمباران شد. به روایتی نزدیک به صدهزار غیرنظامی در این حمله ی بی رحمانه، نیست و نابود شدند و یکی از معدود شهرهای زیبای آلمان که در طول جنگ سالم مانده بود، در آتش انتقام سوخت و به شهر ارواح بدل شد.


بسیاری از مورخان معتقدند که هدف از این حمله انتقام جویی بوده است، چرا که شکستِ آلمان در آن تاریخ کم و بیش قطعی شده بود و دیگر نیازی به چنین ددمنشی هایی نبود؛ آن هم در شهری که عاری بود از پایگاه های نظامی. متفقین گذشته از انتقامجویی می خواستند با این بمبارانها وحشت و هراس را در آلمان نازی به اوج برسانند و آنها را هرچه سریعتر به زانو درآورند. کم و بیش همانند کاری که بمب های اتمی آمریکا با ژاپن کرد.


کورت وُنه گات (Kurt Vonnegut وونه گات) نویسنده ی رمان ارزشمند «سلاخ خانه ی شماره ی پنج» بعنوان یک اسیر جنگی آمریکایی اما آلمانی تبار، شاهد ماجرای سوگناکِ شهر درسدن بود. او سالها بعد در این رمانِ هجوآمیز، راوی پوچی و جنونِ جنگ شد تا حقیقتی دردناک را از زیر خاکستر این شهر سوخته بیرون بکشد و پیش روی ما بگذارد. رمان او با لحنی روان، شخصیتی رقت انگیز را به این صحنه ی دهشتبار می برد و تنها با چند تصویر و صحنه ی کارساز از آن گذر می کند تا به زمان و مکان دیگری برسد و به یک بازنگری. برگردانِ این رمان در ایران منتشر شده است.


ونه گات در یازدهم آوریل 2007 در نیویورک درگذشت. درباره ی «سلاخ خانه شماره پنج» به انگلیسی: Slaughterhouse-Five

Sunday, April 08, 2007

جولیتِ ارواح وسوررئالیسم

Giulietta Masina in "Juliet of the Spirits" (Italian: Giulietta degli Spiriti)

***** جولیتِ ارواح

Juliet of the Spirits

Federico Fellini فدریکو فلینی


یک فیلم چینه چیتایی (استودیویی ایتالیایی). اولین فیلم رنگی جنابِ فلینی یا فللینی. کمی کُند به نظر می رسد اما حتا اگر حال و حوصله هم نداشته باشید از زیبایی های عجیب و غریب آن لذت می برید.

جولییتا ماسینا ( همسر فللینی)، نقش یک زن میان سال را دارد که به تدریج پی می برد شوهرش دارد به او خیانت می کند و بیشتر اوقاتش را با معشوقه ی جوان خود می گذراند. حالا چه باید بکند؟


این فیلم که در اواسط دهه ی شصت میلادی ساخته شده است مرا به یاد شرایط فعلی ایران انداخت که بعضی از آقایان تا شلوارشان دوتا می شود معشوقه ای برای خود دست و پا می کنند و با هم خوش می گذرانند و سفر می روند و چه و چه... و انتظار هم دارند که عیالِ مربوطه، بسازد و نسوزد.


جولییتا (جولیت) در این فیلم دچار انفعالی آشناست و قصد اش مقابله به مثل یا انتقام از شوهرش نیست، بلکه فرایندی آمیخته به رنج و خیال و مکاشفه را از سر می گذارند و سرانجام به گونه ای آزادی یا وارستگی نمادین می رسد (رهایی از چنگ ارواحی که او را به بند کشیده اند). جولییتا گاهی منِ تماشاگر را عصبانی می کند: او دست از پا خطا نمی کند، به شوهرش نمی توپد، طلاق کِشی راه نمی اندازد... نظاره گری ست که در نقش قربانی، حقیقتِ زندگی زناشویی خود و شاید حقیقتِ عشق را می جوید و اینکه چگونه از شر ترمزهای درونی و جنسیِ خود و احساس گناهی که کاتولیسیزم در او کاشته است رها شود...


خیلی ها می گویند «جولیتِ ارواح» فیلمی سوررئالیستی یا فراواقعگرا ست. بی تردید کاوشی در ناخودآگاه جولییتا ست که گاه به سوررئالیسم نزدیک می شود ( surrealism: سورئالیسم یا سورئالیزم هم می نویسند). اما از دید من بیشتر خیالکاوانه است تا سوررئالیستی. چون من به شخصه این نوع سوررئالیسم سینمایی را که در آن دکورها می گویند ما دکور هستیم و همه کس و همه چیز می گوید ما بَزَک شده ایم، باور نمی کنم. سوررئالیسم (بویژه در سینما و عکاسی) در بستری «واقعی نما» می تواند تا بُنِ استخوانِ آدم نفوذ کند و موجی در ناخودآگاه بیاندازد. حتا در نقاشی هم گاه همین طور است (بخصوص در آثار رنه ماگریت). همه ی اجزاء و عناصر یا واقعی هستند یا واقعی نما. اما ترکیب، کارکرد، روابط یا حالتِ آنهاست که فراواقعی ست.


بونوئل راز سوررئالیسم را می دانست و واقعنمایی را عزیمتگاه خود قرار می داد تا به آن ترکیبِ شگرف و منطقِ فرا واقعی برسد. اما فللینی از واقعیت یک رویای پر زرق و برق می ساخت و از این رویا واقعیتی درونی. به زیبایی هم این کار را می کرد.

رویا و کابووس پر اند از تصاویر غیر واقعی، و وقتی مرز میانِ رویا (و خیال) با واقعیت در هم بیامیزد اغلب با صحنه یا حالتی فراواقعی مواجه می شویم، ولی چنین لحظه هایی به خودی خود یک فیلم را سوررئالیستی نمی کنند. چون مبنای منطق روایی فیلمی مانندِ «جولیتِ ارواح» اغلب بر دوگانه گی ملموسی میانِ واقعیت و رویا استوار است. حال آنکه در یک فیلم سوررئالیستی این دوگانه گی وجود ندارد و واقعیتِ فیلم همان فراواقعیت است. یعنی منطقِ فراواقعی بر کلِ فیلم حاکم است و نه فقط بر بخشهایی از آن. اما ظاهر صحنه ها واقعی به نظر می رسد.


به هر رو شما رهگذر فیلمدوست هم زیاد به حرفهای من گوش نکنید و اگر این فیلم را ندیده اید حتمن ببینید، شاید از راز جولییت و ارواح سر در آوردید و به ما هم گفتید. (مقایسه با فیلمی از بونوئل یادتان نرود).

رامین فراهانی
Scenes from Juliet of Spirits صحنه هایی از این فیلم را اینجا ببینید

Tuesday, April 03, 2007

میعاد در لجن - نصرت رحمانی

Nosrat Rahmani, Persian Poet (1929-2000) / © Gissoo Shakeri

شعر میعاد در لجن را با صدای نصرت رحمانی اینجا بشنوید

___________________________________________

توضیح: گویا دامنه ی داده رسانی (data transfer rate) در وبسایتِ نصرت رحمانی محدود است. از اینرو در صورت عدم دسترسی در روزهای آینده مراجعه کنید.

________________________________________________

رقصید
پر زد ، رمید
از لب انگشت او پرید

سکه


گفتم: خط

پروانه ی مسین
پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.

تابید ، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخنه فریاد می کشید:
ـ ای یأس ، ای امید !

آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.

پروانه ی مسین
آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن !
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ

اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس ... نقش شیر ؟
رویید اشگ
خاموش گشت، خاموش

گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.

از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.


_______________________

* فایل صوتی، تصویر و متن برگرفته از سایتِ نصرت رحمانی:

کوتاه درباره نصرت / زندگینامه نصرت به قلم خودش / صداي شاعر
اشعار و دستنوشته ها / آلبوم عکس / اشعار نصرت با صداي گيسو شاکري