Friday, June 22, 2007

پرسه ی کوتاه در لندن


سفر

از پرواز ترانزیت در فرودگاه های لندن پرهیز کنید چون بازرسیِ اعصاب خُردکن و وقت گیری دارد (شبیه به آمریکا بدون انگشت نگاری). یزیدبازی به جایی رسیده که حتا باید بی خیال بطری آب و نوشیدنی بشوید.


اگر اواخر بهار و تابستان راهیِ لندن هستید حتمن یک بادبزن هم با خودتان ببرید چون گرمای آزاردهنده در متروی این شهر انتظار شما را می کشد. بیشتر به سونای خشک می ماند و برای وزن کم کردن محل مناسبی ست. گویا گلایه های مردم از این وضع تا بحال راه به جایی نبرده. عجیب است که یکی از گران ترین متروهای دنیا حاضر نیست پول صرف تهویه ی مطبوع بکند. متروی تهران را عشق است با کولرهای همیشه روشن اش؛ فقط حیف که سه تا و نصفی خط بیشتر ندارد و چاره ی هر مسافر نیست.


خوبی یِ متروی لندن این است که گیج اتان نمی کند چون تفکیک رنگی خطوط روی نقشه ها کار را آسان کرده. شبکه هم جوری ست که هیچ محله ای را در مرکز شهر بدون پوشش نمی گذارد. وبگاه سفرهای شهری لندن: اینجا


سینما

اگر دلبسته ی سینما هستید بد نیست اول سری به ساختمان جدید موسسه ی فیلم بریتانیا BFI بزنید که از بزرگترین آرشیوهای فیلم در دنیاست (ورود به آرشیو اصلی مراحل پیچیده ای دارد). بی اف آی کنار پل واترلو Waterloo در ساحل جنوبی رودخانه ی تمز Thames واقع شده و کتابفروشی کوچک اما تخصصی خوبی هم دارد با کافه و رستورانی دنج و شیک. نشریه ی سایت اند ساند را نیز همین موسسه منتشر می کند. بهتر است دی وی دی از آنجا نخرید چون بیشتر عناوین را می توانید در فروشگاه های بزرگ فیلم و سی دی با قیمت بهتر یا یکسان پیدا کنید، حتا فیلمهایی را که خود موسسه منتشرمی کند.




برای فیلم دیدن یک مدیاتک دیجیتال در انتهای سالن ورودی هست که مجموعه ای از آثار کلاسیکِ اغلب انگلیسی را می توانید آنجا رایگان ببینید. چند مستند هم درباره ی لندن هست که اگر هوا بارانی باشد جایگزین خوبی برای وقت گذرانی توی شهر است. اگر ترجیح می دهید روی پرده فیلم ببینید، برنامه ی ماهانه ی نمایش فیلم در موسسه را بردارید و مطمئن باشید چندتا از شاهکارهای سینمایی مورد علاقه ی خود را در آن پیدا می کنید.


در همان نزدیکی یک سینمای استوانه ای و مدرن وسط میدان واترلو هست به اسم IMAX که وابسته به موسسه فیلم بریتانیاست اما بیشتر فیلمهای سه بعدی و هفتاد میلیمتری و اغلب تجاری نمایش می دهد.


نمایش

تآتر ملی National Theatre در چند قدمی موسسه فیلم واقع شده و بعضی روزها کنسرت مجانی هم برگزارمی کند. یک کتابفروشی تخصصیِ نمایش هم در این مجموعه هست. زیر پل واترلو کتابهای دست دوم به فروش می رسد و کمی آنطرف تر ردیف کافه ها و مغازه های لب رودخانه پذیرای شماست.


اگر خوره ی نمایش هستید بهتر است به میدان Leicester Square سری بزنید. آنجا پُر است از نمایشخانه و باجه های بلیط فروشی که صبحها نیم بها می فروشند و مردم هم عجیب استقبال می کنند. حتا در برادویِ نیویورک هم این همه صف برای بلیط نمایش نمی توان دید. شاید یکی از دلایل اش این باشد که آنجا بلیط گرانتر است (میانگین صد دلار) اما در لندن با بیست پوند (حدود چهل دلار) می توانید نمایشی خوب ببینید. فقط باید نمایشی را انتخاب کرد که متن اش با سطح انگلیسی آدم جور دربیاید، بخصوص که لهجه ی انگلیسی هم کار را سخت تر می کند.


آکادمی هنر و بی بی سی

در خیابان پیکادلی نرسیده به چهارراه Piccadilly Circus، آکادمی سلطنتی هنر واقع شده و حیاط دنجی دارد: Royal Academy of Arts. نمایشگاهی رقابتی از آثار تجسمی هنرمندان معروف و نامعروف آنجا برقرار است با عنوان نمایشگاه تابستانی یا Summer exhibition. قیمت آثار بین صد پوند تا بیست هزار پوند. دایناسورهای بی ریخت و گنده ای که از اتصال برشهای ساده ی ورقهای فلزی ساخته شده اند، حیاط را اشغال کرده اند: اینجا


لابلای دایناسورها یک گروه تلویزیونی ده دوازده نفری از بی بی سی با کلی دم و دستگاه و دنگ و فنگ سرگرم ضبط یک گزارش میدانی هستند: فیلمبردار با استدی کم، فوکوس پولر با ریموت، رفلکتور، صدابردار، منشی صحنه و مدیر تولید با دفتر و دستک اشان، کارگردان، دستیار، مجری ها، تدارکاتچی ها و.... با یک حساب سر انگشتی دست کم روزی سه هزار پوند صرف فیلمبرداری می شود؛ یعنی حدود پنج میلیون تومان که در ایران با آن یک مستند کامل می سازند و در هلند هم یک آیتم کوتاه.


(در حال ویرایش این نوشته هستم که بخش نخست گزارش دنباله دار کانال دو یِ بی بی سی از این نمایشگاه پخش می شود. بعد از شرحی کوتاه بر فضای نمایشگاه در چند نمایِ کرین و سیال، یکی از هنرمندان در کارگاه اش معرفی می شود. برای اینکه تماشاگران را بیشتر درگیر برنامه کنند تابلوها را به رأیِ می گذارند: اینجا. بعد هم فشرده ای از مراحل ساخت، انتقال و نصب دایناسورها را نشان می دهند و مصاحبه با کارشناسان و دیگر هنرمندان در ادامه می آید، همچنین اهدای یکی از جوائز.)



همان حوالی

در خیابان پیکادیلی روبروی هتل ریتز چشم اتان به دفتر ایران ایر هم می افتد، با دیزاین قدیمی اش و یک کارمندِ زن بی روسری! قیمت بلیط به مقصد تهران حدود پانصد پوند است و در ماه جولای جا نیست. پیشنهاد می کند به بریتیش یا دفتر بغلی سر بزنم. ایروفلوتِ روسیه با آن داس و چکش بالدار چسبیده به همای سابق.


نیمه شب در همان حوالی سر یکی از کوچه ها صف دخترپسرهای اغلب مومشکی را جلوی کلوبی می بینم به نام فخرالدین. دوست شفیق ایرانی ام که برای یک تز دانشگاهی اینجاست، نماز اش دارد قضا می شود. آشنای انگلیسی داغ کرده برای هندی ها. من هم خسته از گشت و گذار...


عوام الناس

محله ی سوهوی لندن (Soho) در شمال شرقی ایستگاه پیکادیلی، خیلی به باحال بودن معروف است. تیپ های قره قاطی و عجیب و غریبِ آدمهایی که توی کوچه های باریک اش می لولند و کافه ها و مغازه های فسقلی اش البته جالب اند اما به زیبایی محله های مشابه در آمستردام نیست. شاید گِی بازارشان داغ تر باشد که آن هم ربطی به ما ندارد.


جالب ترین چیزی که در گذر از سوهو دیدم همجواری یک مرکز اسلامی و یک روسپی خانه بود که در دو ساختمان به هم چسبیده، هریک به کار خود مشغول بودند، بی آنکه با همدیگر دعوایی داشته باشند (Berwick Street).

البته در سوهو جریانِ روسپیگری مثل آمستردام تابلوبازار نیست و نمود آن فقط به یک آباژور یا نور قرمز پشت پنجره محدود می شود و به همین خاطر کسانی که برای نماز وارد مرکز اسلامی می شوند نگاهشان به مصادیق حرام نمی افتد.


اعیان

اگر می خواهید جلوه هایی از ادا اطوارهای اعیان و اشرافی انگلیسی ها را ببینید کمی آن ورتر (به سمت غرب) سری به خیابانهایی چون Bond و Jermyn و کوچه های اطراف میدان Berkeley بزنید (نزدیک ایستگاه گرین پارک). در این محله که از غرب به هاید پارک می رسد و از جنوب به پارک سنت جیمز، فروشگاه ها و کافه رستورانهای گران و اختصاصی زیاد می بینید. گویا از قدیم اینجا از پاتوقهای اعیانِ لندن بوده و آنها ملزومات و خرت و پرتهای مورد نیاز خود از جمله کلاههای سیلندری را نیز همین اطراف تهیه می کرده اند.


آن آشنای انگلیسی می گفت تازه به دوران رسیده هایی چون روس ها و هندی ها که از زور خرپولی در لندن پلاس شده اند خیلی دلشان می خواهد وارد این اعیان بازیِ انگلیسی ها بشوند اما اصالت اشرافی و رسم و رسوم این حلقه های بسته، راه را به رویِ شان سدمی کند. نمی دانم این اصالتی که بر گُرده ی ملت های دیگر بنا شده و به عوام الناس فخر می فروشد، چه ارزشی می تواند داشته باشد.



در این منطقه، تماشای خودروهای آنتیک بیش از هر چیز دیگر به من چسبید، و نیز دیدن فرشهای نفیس و قدیمی که اغلب طرح و رنگی یکسر متفاوت با فرشهای مورد استفاده در ایران دارند. انگلیسی ها از اولین کسانی بودند که با راه اندازی کارگاه های قالی بافی در ایران مطابق طرح و سلیقه ی خود فرش تولید کردند. حالا قیمت آن فرشها و نقش ها بالا رفته و ارزش نقشه های رایج در ایران اغلب پایین آمده.


آثار تاریخی

برای دیدن بناهای تاریخی و موزه های بزرگی مثل British Museum دست کم چند روز وقت لازم است. برج ساعت Big Ben را لازم نیست بروید سراغ اش، چون خودش رأس ساعت هشت صبح با دنگ و دونگ اش بیدارتان می کند و گاه گدار در چشم انداز شهر سرک می کشد تا یادتان بیندازد دم صبح چه کسی از خواب ناز بیدارتان کرده. البته ساختمان مجلس که کنار بیگ بن واقع شده، دیدنی ست: اینجا. تصور اینکه این مکان زمانی مهمترین مرکز تصمیم گیری دنیا بوده و هنوز هم تا حدی هست، جلوه ی مرعوب کننده ای به آن می دهد.



Tower Bridge در شرق رودخانه ی تمز، سازه ای بی روح است. با وجود ظرافتهایی که در نمای آن بکار رفته بیشتر به یک موجود چاق و چله می ماند (به خاطر طول کم و سازه های حجیم اش). این پُل معلق که در اواخر قرن هجده ساخته شده اسمش را از قلعه ای قرون وسطایی بنام Tower of London گرفته که برج و باروی آن را در کنار دهانه ی شمالی پل می بینید. (عکس بالا). این بنای رمزآلود شما را به تاریخ سلاطینِ این جزیره ی جهانخوار می برد. اما تا درباره شان نخوانی و ندانی، در و دیوار به حرف نمی آیند.

جالب این است که بخشی از تاریخ و فرهنگ و ادبیات ما را همین انگلیسی های جهانخوار کاویده و پاس داشته اند؛ چون مال و مجال و انگیزه اش را داشته اند.


و چه بیهوده است شتابان از جایی به جای دیگر رفتن و مدام فیلم و عکس یادگاری گرفتن بی آنکه اندیشه کنی. چون مجالی نمی ماند تا با فضا و آدمها اُخت شوی. من برای حضور در جلسه ی نمایش فیلم «یهودیان ایران» به لندن رفته بودم و دو روز بیشتر نماندم، که آن هم اغلب با دوستان گذشت. اما برای گشت و گذاری جانانه، دست کم یک هفته زمان لازم است تا به گوشه و کنار این کلان شهر تاریخی سرک بکشید و جلوه های رنگ و وارنگِ فرهنگ، دانش، سیاست و سلطه را در پایتختِ امپراطوریِ بی غروب ببینید و حس کنید.

در حال ترک لندن یادم افتاد جایی خوانده بودم که هلندی ها در آغاز رقابت های استعماری، این شهر را مدتی به اشغال درآورده بودند. ماجرای جنگهای هلند و انگلیس در قرن هفدهم میلادی و پس از آن بسیار مفصل و دامنه دار بوده است: Anglo-Dutch Wars


راهنمای سفر به لندن، تحصیل در این شهر و دیدنی های آن: اینجا

Visit London

Exploring 20th century London

Monday, June 18, 2007

Screening of "Jews of Iran" in London


My documentary "Jews of Iran" will be shown on 19 June, 19:30 at Sephardi centre in London. I will attend the screening for Q and A. Venue and reservation: Spiro Ark

Saturday, June 16, 2007

ترانه هایی از « شبنم ثریا » خواننده ی تاجیک

شبنم ثریا از چهره های تازه و خوش صدای موسیقی پاپ تاجیکستان است که در جشنواره های موسیقی آسیا نیز خوش درخشیده. او دختر ثریا قاسم، خواننده ی نسل پیشین تاجیکستان است و از تجربه های مادر اش در بهبود کار خود بهره می گیرد. شبنم همچون بسیاری از تاجیکها گوگوش را خواننده ی محبوب خود می نامد. دیگر اینکه او از شوهر اش جدا شده است چون اجازه نمی داد آواز بخواند!


ترانه ی تا تو را دیدم که آهنگِ سال گذشته ی تاجیکستان شد: دانلود


ترانه ی پرشور و خوش تکنیکِ اول عشق: دانلود

ترانه های دو آلبوم از شبنم ثریا را اینجا و اینجا بشنوید.

گفتگو با شبنم و دیگران: بخش اول ، بخش دوم


نماهنگ «اول عشق» (از قدومِ سفر) با صدای شبنم ثریا:





Tajiki Music Clip: Shabnami Surayo ( Шабнами Сурайё ) - Az kudumi safar

This clip and more by Shabnam on Youtube
More Tajiki Music Clips

Thursday, June 07, 2007

تن فروشي مادرم تنها راه نجات ما بود


گفت و گو با دختري كه مادرش در دو قدمي سنگسار است


آسيه اميني Asieh.amini@gmail.com


"سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود." اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني "سنگ"ين مي خوابند. "كبرا نجار"، ‌يكي از ايشان است.


"فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه... چه مي دونستم که اين تازه اولشه...."

اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.


پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند. آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.


تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟ تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.


پدر چه مصرف مي کرد؟ هروئين، ترياک. مادرت؟ اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.

حبيب هم يکي از آنها بود؟ بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما... چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!


مادرت آن زمان چند سال داشت؟ 33 سال. و حبيب؟ 24 سال. با شما مهربان بود؟ بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟

وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟ بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.


پدرت مي دانست؟ نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.
چرا مادرت از پدر جدا نشد؟ شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.

.

آیا اين خطر وجود داشت؟ پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.
ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟ آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.


مگر آنها مي دانستند؟ بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟... نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟ و ادامه مي دهد:يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.


از روز حادثه مي گويي؟من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم.... گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري! گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم. او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.


ناراحت نشدي؟[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد.... خودش آنها را مي آورد به خانه..... بايد تمام مي شد... هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!...

غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.


گريه نمي کرديد؟ نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده. رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟سرم گيج رفت. برگشتم خانه.

در کدام شهر بوديد آن موقع؟ تبريز. فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم...فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند. آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.


يعني چه تمام؟ يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.
مادرت به چه محکوم شد؟ 5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟
شما رضايت داديد؟ در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)


حبيب چه حکمي گرفت؟ او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود. چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟ نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد. چقدر؟ ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.
حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم! نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته... مادرم هيچ راه ديگري نداشت!


مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: "دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود."


پرونده کبرا نجار با وجود توبه نامه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست. (برگرفته از وبگاه روز آنلاین چهارشنبه 16 خرداد 1386)

Friday, June 01, 2007

Modern Talking: Brother Louie مدرن تاکینگ

During Iran-Iraq war in mid eighties, Modern Talking was a hit in Iran. Their songs became even more popular than Michael Jackson's break dance video clips. Ace of Base came then along, Madonna and some other big names...
But we (teenagers of isolation and war) rarely saw their video clips, just listened to illegally recorded sound tapes. Radio broadcast on western stations was too noisy...

We couldn't understand the lyrics, maybe some words. But we could feel the rhythm, melody and emotion, which moved us out of the sadness of those days, although for couple of minutes. The happy west was far away and the death was too close. Imagination was strong...


Here the original video clip of "Brother Louie", edited with scenes from a hot movie of those years: "Once Upon a Time in America" by Sergio Leone, both very nostalgic:



More Modern Talking Video's / Lyrics: Brother Louie