Thursday, December 25, 2008

بحران مديريت رادیو زمانه و واژگان پادگانی

متن زیر واگویه های عباس معروفی پیرامون ماجرای برکناریِ مهدی جامی مدیر سابق رادیو زمانه است، که چندی پیش با همین عنوان در وبلاگ او منتشر شد و سپس بنا به مصالحی حذف گردید:

_______________________________________


اين مطلب در زمانه منتشر شد، اما اعتراض کردند که چرا وقتی قرار بوده در مورد اين مسائل چيزی در زمانه منتشر نشود، شما مطلب انتشار داده ايد. به هر حال من اين مطلب را برای دل خودم نوشته ام، و به نظر جمع هم احترام می گذارم، بنابراين مطلب را با کامنت هاش می برم در خانه ی خودم. اين هم صليب ماست، چه بکشيم چه نکشيم، بر دوش ماست.

وقتی بحران مديريت و تشنج داخلی "زمانه" به اوج خود رسيد، با اينکه طی دو سال و نيم گذشته هرگز امکان مشارکت دموکراتیک در خط مشی و برنامه‌ريزی برای ما همکاران، بویژه همکاران خارج از آمستردام وجود نداشته، فکر کردم اين روزها هرچه در توان دارم برای بقای زمانه به کار برم. روز سوم نوامبر 2008 من و حسين علوی به پيشنهاد شخصی، و با دعوت رييس بورد راديو زمانه، و نيز به خواسته‌ی مهدی جامی از برلين به آمستردام رفتيم.

به محض ورود رييس بورد راديو زمانه جلسه را آغاز کرد و به ما خبر داد که "زمانه" دچار مشکلات عديده شده. که دريافت من از حرف‌های او چنين بود:


1- مدير "زمانه" دويست و شصت هزار يورو کسر صندوق دارد، و با اين وضع، بودجه‌ای حتا برای حقوق کارکنان موجود نيست.
2- حدود ده ماه است که بورد از مهدی جامی خواسته به وضعيت اداری، نوع رابطه با همکاران، و نيز اوضاع مالی راديو و کسر بودجه آن توجه کند و آنها را تغيير دهد يا رفع مشکل کند. حدود سه هفته است که بورد از مهدی جامی خواسته تا مديريت تحريريه از مديريت مالی و اداری جدا شود، و او فقط سردبير باشد، چون او ظرف ده ماه گذشته قادر به حل مشکلات مالی و انجام درخواست بورد نبوده، و شرايط مالی راديو هم به وضع کنونی رسيده است.

3- در جلسات متعددی که با مدير "زمانه" به بحث و گفتگو نشسته‌اند، بورد از پرس‌ناو درخواست کرده که مسئوليت مالی و اداری را موقتاً بر عهده بگيرد و به وضعيت مالی و اداری آن سامان ببخشد تا مدير جديدی برای امور مالی و اداری استخدام شود. و "زمانه" با مديريت تحريری مهدی جامی به کارش ادامه دهد. اما او نپذيرفته، و اغلب با توهين يا ترک جلسه و يا پرخاش اين موضوع مهم را به تعويق و پشت گوش انداخته، و همه چيز را به بازی گرفته است.

4- در حال حاضر مهدی جامی از مديريت زمانه معلق شده و از نظر بورد مديريتش موضوعی است پايان‌يافته.
5 - بورد زمانه همان‌گونه که مرجع ذيصلاح برای ابقای مديريت جامی بوده، اينک تصميم گرفته فرد ديگری را جايگزين وی کند. اما ترجيح می‌دهد اين فرد از اعضای تحريريه‌ی زمانه باشد. لذا حسين علوی به عنوان سردبير زمانه معرفی خواهد شد. (جالب است بدانيم او نيز يکی از پنج درخواست‌کننده مديريت زمانه از آغاز بوده است.)


من که با توپ پُر و پيشداوری خاصی وارد جلسه با اعضای بورد شده بودم، تصورم اين بود که آنها دست به کودتا زده‌اند و دشمن آزادی‌اند و سانسورچی‌اند و رفتار سرهنگی دارند و پس از سال‌ها بيکاری و دربدری حالا در منصبی قرار دارند که می‌خواهند زمانه و تيم زمانه را پريشان کنند يا در تيول خودشان بگيرند و يا هزار چيز ديگر، اما شگفتا که ماجرا چيز ديگری بود. در همان چند ساعت دريافتم با انسان‌های متمدنی روبرو هستم که زمانه را آبروی خودشان می‌دانند، و بر تداوم اين رسانه اصرار دارند. افراد تحصيلکرده و آزادانديشی که هرکدام جايگاه معتبری در جامعه‌ی هلند دارند، برای کاری که در بورد زمانه انجام می‌دهند حقوقی دريافت نمی‌کنند، و حتا سفر و هزينه‌های مربوط به کار زمانه را از حساب خودشان می‌پردازند. پس چرا چنين تصويری از آنان ترسيم شده است؟


اولين حرفم در جلسه با اعضای بورد اين بود که من خود قربانی دستگاه سانسورم، و از شرف روزنامه‌نگاری و حيثيث قلم دفاع می‌کنم. برای گرفتن پست و مقام به اينجا نيامده‌ام، آمده‌ام که بر کل ماجرا شهادت بدهم، و اگر بتوانم برای تشکيل شورای سردبيری و ماندن مهدی جامی کاری انجام دهم. و خواسته‌ام اين است که سردبيری زمانه از اين پس شورايی و به شکل هيئت دبيران باشد. رييس بورد از اين پيشنهاد استقبال کرد و گفت ما بخش تحريريه را به خودتان واگذار می‌کنيم. همچنانکه تاکنون کوچک‌ترين نظری در اين مورد نداده‌ايم و دخالتی نکرده‌ايم، خواننده و شنونده زمانه باقی خواهيم ماند. اما در شرايط کنونی مديريت‌ها در زمانه بايد تفکيک شود.


من و حسين علوی (مانند بقيه‌ی اعضای زمانه) که از تمام اين مشکلات تا دو هفته‌ی پيش بی‌خبر بوديم، به حرف‌های اعضای بورد گوش داديم و از آنان خواستيم که اگر ممکن است يکبار ديگر به خاطر پادرميانی ما به مهدی جامی فرصت بدهند که همچنان سردبير زمانه بماند. و قرار گذاشتيم که با خودش صحبت کنيم.


آخر شب که جلسه تمام شد، به جامی تلفن زدم و به او گفتم که سردبيری از اين پس شورايی خواهد شد، و تو اگر ماندگاری زمانه را می‌خواهی در جايگاه سردبير و از درون تيم بهتر می‌توانی مشکلات را رفع کنی. به او گفتم من به خواهش تو راهی آمستردام شدم، حتا ازم خواستی به صنم دولتشاهی تلفن بزنم تا اسم مرا از زير آن نامه تشکيل شورای صنفی بردارد که بورد حساسيت پيدا نکند. من هم به او زنگ زدم، که لزومی هم به اين کار نبود، اين آدم‌هايی که من در بورد ديدم بسيار دموکراتيک و منطقی برخورد می‌کنند. ما هرچه از آنان خواستيم پذيرفتند، و به ما اعتماد کردند. من به روند ماجرا بسيار خوشبينم.


بعد از حرف‌های من، حسين علوی نيز تلفنی با مهدی حرف زد و از او خواست برگردد تا با هم زمانه را سرپا و سربلند نگه داريم. جامی ابتدا قبول نمی‌کرد و بر "کريتيو دايرکتور" تأکيد می‌ورزيد. هم من و هم حسين علوی به او گفتيم اين عنوان‌ها چه فرقی به حال ماجرا دارد؟ مهم اين است که برگردی و مسير دلخواهت را از درون سامان دهی، چون در موضع انفعالی کاری از پيش نخواهی برد. صحبت‌ها با جامی تا دو ساعت پس از نيمه شب ادامه داشت. و ما باهم حتا راجع به ترکيب شورای سردبيری هم حرف زديم، و حرف‌های بسيار که... بماند.


آن شب خوابم نمی‌برد، داشتم به رفتار حسين علوی نسبت به مهدی جامی فکر می‌کردم. به راستی کداميک از ما حاضريم جای خود را به ديگری واگذار کنيم؟ کدام ما چنين گذشتی از خود نشان می‌دهيم که جايگاه خود را ناديده بگيريم و برای جای خالی همکارمان اشک بريزيم و تلاش کنيم؟ کدام ما چنين انصافی در خود سراغ داريم؟ خوشحال بودم که هنوز معرفت حرفه‌ای زنده است. و شادمان خوابيدم.


بورد نيز از همکاران دعوت کرده بود که روز سه شنبه چهارم نوامبر 2008 جلسه‌ای با حضور همه‌ی همکاران در دفتر زمانه تشکيل شود. من و حسين علوی هم در تدارک برنامه‌ای که در پيش داشتيم (تشکيل شورای دبيران، و بازگشت مهدی جامی) نامه‌ای بدين مضمون نوشتيم و برای جامی فرستاديم:


دوست و همکار گرامی آقای مهدی جامی

با درودهای صمیمانه، همانطور که شب گذشته تلفنی با شما در ميان گذاشتيم، در گفتگویی که ما در تاریخ 3 نوامبر 2008 در آمستردام با آقای بیژن مشاور مسئول هیئت مدیره و خانم فروغ نیری و آقای جهان ولیان‌پور اعضای هیئت مدیره رادیو زمانه داشتیم، قرار بر این شد که درخواست هیئت مدیره و موسسه پرس‌ناو مبنی بر پذیرش مسئولیت سردبیری رادیو در چارچوب یک شورای سردبیری، بار دیگر با شما در میان گذاشته شود. می‌دانید که این در عین حال خواست همه همکاران رادیو نیز هست.


آنچه مسلم است و خواست و اراده ما در آن دخالتی ندارد، تصمیم پرس‌ناو و هیئت مدیره رادیو مبنی بر تفکیک کامل "مسئولیت مدیریت اداری رادیو زمانه" با مسئولیت "سردبیری و اديتوريال راديو زمانه" است. به این معنا که چارچوب اختیارات و وظایف سردبیر و شورای سردبیری شامل خط مشی، محتوای ژورنالیستیک، چگونگی و کیفیت تولید برنامه‌ها، انتخاب و پيشنهاد همکاران رادیو و سایت خواهد بود. بدیهی است که در مسائل مربوط به بودجه و استخدام پرسنل، موسسه پرس‌ناو و مدیر رادیو با سردبیر و شورای سردبیری هماهنگی لازم را بعمل می‌آورند.

با توجه به نتایج این گفتگو و استقبال هیئت مدیره از پذیرش این مسئولیت توسط شما، ما نیز که برای کمک به حل و فصل مشکلات مربوط به مدیریت رادیو به آمستردام آمده‌ایم و حیثیت زمانه حیثیت همه ما و همکاران ماست، به سهم خود یکبار دیگر صمیمانه از شما دعوت می‌کنیم که با پذیرش مسئولیت سردبیری زمانه در چارچوب یک شورای سردبیری با ساختاری دموکراتیک (از جمله شامل یکنفر جانشین سردبیر) و بدون حق وتو، دور تازه‌ای از فعالیت خود در رادیو زمانه را آغاز کنید. چارت سازمانی و نحوه تقسیم کار در شورای سردبیری و در سایر بخش‌های رادیو و موقعیت شغلی همه همکاران زمانه، توسط موسسه پرس ناو پیشنهاد و توسط هیئت مدیره رادیو بررسی و تصویب می‌شود.

در انتظار پاسخ شما، دوستدار / حسین علوی، عباس معروفی - چهارم نوامبر


ساعت پنج عصر سه شنبه چهارم نوامبر 2008 با اعضای بورد جلسه داشتيم که بتوانيم با کمک همديگر مراحل قانونی و دموکراتيک پيشنهادمان را عملی کنيم. در اين فاصله چند بار به جامی تلفن زدم که نامه‌ی ما را بخواند و کتباً جواب بدهد. او گفت که با وکيلش قرار داشته و قول‌های کارسازی از او گرفته، حالا هم مهمان محترمی دارد، سرش شلوغ است و...


ضمناً قرار بود که زوران يوگانويچ ، مدير موقت مالی و اداری زمانه، ساعت هفت به ما بپيوندد تا همگی با هم تصميم تجديد نظر بورد و پرس‌ناو (بازگشت جامی) را عملی کرده و در جلسه به همکاران زمانه (ساعت هشت و نيم همان شب) اعلام کنيم، و جلسه بعدی را با خود جامی برگزار نماييم.


سر انجام پس از تلفن‌های مکرر من، مهدی جامی تصميمم آخرش را گرفت، و پاسخ نهايی را با عنوان‌های پادگانی داد: «من سرهنگم، ستوان نمی‌شوم، برادر!» و زد زير قولش. جواب نامه‌ی ما را نيز چنين نگاشت:


دوستان عزیزم، علوی عزیز، معروفی عزیز

آنچه شب گذشته صحبت کردیم این است که اگر بورد با مسئولیت من به عنوان مدیر طرح و برنامه‌ریزی یا Creative Director که شرح آن در پیوست است موافق باشد برای مذاکره آماده هستم وگرنه متأسفانه برای من امکان همکاری وجود ندارد. هر نوع جزئیات طرح هم باید توسط رادیو زمانه تهیه شود و به بورد و پرس نو داده شود نه بر عکس. با سپاس / مهدی


ديگر وقتی نمانده بود. نيم ساعت ديگر جلسه با همکاران زمانه آغاز می‌شد و ما در اين تغيير عقيده‌ی جامی حيران مانده بوديم. مگر می‌شود يک آدم از ديشب تا امشب صدوهشتاد درجه تغيير عقيده بدهد؟ مگر می‌شود يک آدم به همين راحتی ديگران را خرج خودش کند، و بعد طلبکار هم باشد؟


به طرف راديو حرکت کرديم. جلسه اعضای بورد با اعضای زمانه تشکيل شد. مرا به عنوان رييس جلسه انتخاب کردند، و من ماجرا را برای همکاران شرح دادم. آنجا نيز تکرار کردم که من از شرف قلم دفاع می‌کنم. همه‌ی عمرم سعی کرده‌ام مرعوب هيچ فرد و مقامی نباشم، دروغ را افشا کنم، و اگر نقشی در جايی داشتم جانب حق را بگيرم. و در پايان سخنانم به همکاران و نيز به اعضای بورد پيشنهاد دادم که بر سر بقيه‌ی قرارمان بمانيم: در حال حاضر شورای سردبيری را تشکيل دهيم، و حسين علوی را موقتاً به عنوان سرپرست شورای دبيران بپذيريم.


جلسه با شرح همين ماجراها که خوانديد، از سوی چند نفر به آشوب کشيده شد. هرچه تلاش می‌کرديم که فضا را به آرامش برگردانيم موفق نمی‌شديم، عاشقان مهدی فرياد می‌زدند: «زمانه يعنی جامی، جامی يعنی زمانه».


فضای جلسه نشان می‌داد بر اثر کار مداوم و عدم برگزاری چنين جلساتی، بسياری از افراد حرف‌های مانده در سينه بسيار دارند، و می‌خواهند همه را همان شب بگويند، حال به هر قيمتی. سعی کردم در همان جلسه بگويم: زمانه يعنی تک تک آدم‌ها و نويسنده‌هاش، زمانه يعنی شب‌بيداری‌های بسياری در اين‌سو و آن‌سوی جهان، يعنی صدای خاموش‌شده‌ی روزنامه‌نگاران و نويسندگان. برای من که بخشی از عمرم به‌خاطر نوشتن و انتشار زير بازجويی و فشار گذشته، مجله‌ام و کشورم را از دست داده‌ام، زمانه صدای خاموش‌شده‌ و چهره‌ی سرکوب‌شده‌ی ما تبعيديان در وطن و دور از وطن است. زمانه حيثيت جمعی همه‌ی ماست.


با اينکه صدای همه‌ی حضار و فضای جلسه با يکی دو موبايل به سمع مهدی جامی می‌رسيد، و با اينکه او می‌توانست به دوستانش اعلام کند حرف‌های معروفی خارج از همفکری‌هامان نيست، پشت نقاب خاموشی سنگر گرفت تا عاشقانش فضا را به دو دسته‌ی اوليا و اشقيا تقسيم کنند.


می‌گفتند که بورد معروفی را آورده تا بر سر مهدی بکوبد. و مهدی می‌دانست ما به خواهش خودش آمده‌ايم تا اعتبارمان را خرج او کنيم. مهدی می‌دانست ما اعضای بورد را تا آن روز نمی‌شناختيم. مهدی می‌توانست بگويد به دليلی که برای خودم اهميت دارد، حالا نظرم عوض شده، زده‌ام زير حرفم، يا به قول خود وفا نکرده‌ام، و يا وکيلم به من گفته چنين موضعی انتخاب کنم. مهدی می‌دانست که فقط در صورت تفکيک مديريت می‌تواند بماند، می‌دانست که اگر فضا به آشوب کشيده شود، زمانه از سوی پرس‌ناو تعطيل، و يا تبديل به يک راديو محلی می‌شود. مهدی می‌دانست پارلمان هلند تريبون و بودجه‌ای اختصاص داده تا ما در آن فضا مشق دموکراسی کنيم، و کسر صندوق و سوء مديريت را برنمی‌تابد، پس می‌توانست به اين اعتراف کند که چنين امکاناتی ارث پدری و پول نفت‌مان نيست، يک لطف آزاديخواهانه است. بنابراين می‌توانست جلو جو مسموم و طلبکار را بگيرد و انسان‌های آزاده را سرهنگ ملقب نکند. اگر خودش می‌خواهد سرهنگ باشد و ستوان نباشد، ديگران را به کلمات پادگانی نيالايد. مهدی می‌دانست که بخشيدن (مثل نقل و نبات) لقب سردبيری به اين و آن فقط با مديريت خودش ميسر است، وگرنه هر نشريه‌ی کلاسيک يا مدرنی در جهان يک سردبير دارد، و چند دبير که در ازای کارشان قرارداد و حقوق دريافت می‌کنند. و آخر اينکه او روزنامه‌نگار مدرن و قابلی است، اديب و فاضل است، اما در يک اشتباه تاکتيکی و اداری جايگاهش را در زمانه از دست داده، و حالا در اين موقعيت تقلا می‌کند خود را قربانی آزادی بيان بخواند، و يا عليه دوستان سابقش جو بسازد، که منصفانه نيست.


واقعيت را بايد پذيرفت. من، عباس معروفی، عضو کانون نويسندگان ايران، و از اعضای تدوين متن "ما نويسنده‌ايم"، عضو انجمن بين‌المللی پن، با سی و سه سال نوشتن و معلمی و انتشار، به عنوان يک عضو زمانه که از آغاز تا کنون به طور مرتب (بدون مرخصی و تعطيلی) برای زمانه برنامه‌ی ادبی و آموزشی تهيه کرده‌ام، بار ديگر به دوستان زمانه اعلام می‌کنم: تمامی جوسازی‌ها و افتراها در جامعه‌ی منطقی و آزاد اروپا متأسفانه عليه روشنفکران خودمان تمام می‌شود. آنها به اين کار می‌گويند ناسپاسی. اگر امکاناتی در اختيار ما گذاشته‌اند که آزادانه کار و تلاش کنيم، اما بلد نباشيم درست مديريت کنيم و آنگاه آنان امکانات باقيمانده را به فرد ديگری از همان تحريريه بسپارند که کار به تعطيلی کشيده نشود، ديکتاتور و سرهنگ و دشمن آزادی‌ نيستند.


من آنچه ديده‌ام و دريافته‌ام می‌نويسم، نه در بند مقامی بوده‌ام، نه چيزی به دست می‌آورم، و نه کسی می‌تواند مرا از همين جای کوچکی که دارم بجنباند. يک نويسنده آزاد هستم که چند برنامه‌ی ادبی توليد می‌کنم، و تريبون زمانه را يک تريبون ملی و آزاد می‌دانم. و با قدردانی از ميزبان‌مان که دخالتی در خط فکری و اديتوريال ما ندارد، تلاش می‌کنم منشور کانون نويسندگان و منشور حقوق بشر در رسانه‌ی ما رعايت شود، و هرگاه چيزی خلاف آن ببينم مسلماً قلم به نقد و اعتراض خواهم گشود.


زمانه فرزند همه‌ی ماست. مهدی جامی بارها به من گفته است: «دشمن زمانه، دشمن من است.» قطاری است که مدتی رانندگی‌اش به عهده‌ی او بوده، از اين پس به عهده‌ی حسين علوی است. ماشين شخصی نيست که با آن گاز و ويراژ بدهيم، يا هروقت خواب‌مان گرفت بزنيم بغل. آنهمه مسافر چشم‌براه، خواستار آرامش و تعادل و ادامه‌ی راه‌اند.


من شاهدم که مهدی جامی در تمام اين مدت به اندازه پنج آدم توانا تلاش کرده است، و نيز شاهدم که به خاطر پادرميانی ما، اعضای بورد حاضر شدند يکبار ديگر فرصت سردبيری زمانه را در اختيار او بگذارند، اما او به هر دليلی نپذيرفت، و براش هم مهم نبود که ما آن وسط چه بلايی سرمان می‌آيد. چنان محو تلألو زمانه بود که بسيار چيزها را نديد.


روز چهارشنبه پنجم نوامبر 2008 من و حسين علوی به سمت برلین حرکت کردیم، اما در میانه‌ی راه بيژن مشاور، رييس بورد زمانه از ما خواست که به دفتر مرکزی رادیو باز گردیم. آن شب باز هم در جلسه‌ای به گفتگو نشستيم. در چنین شرایطی بود که حسين علوی بار دیگر برابر پیشنهاد مسئولیت سردبیری موقت رادیو قرار گرفت. و تنها شرط او برای پذیرش مسئولیت؛ ادامه‌ی کار و حفظ موقعیت شغلی همه همکاران، ايجاد قرارداد حرفه‌ای با همکاران، و تشکيل دو شورای سردبيری و صنفی بود.


اين برای من يعنی ارزش، يعنی اينکه اين سفر با تمام سختی‌ها و توهين‌هاش دستاوردهايی داشت که تمام عمر براش جنگيده‌ام: آزادی بيان، رنگارنگی افکار، حفظ موقعيت شغلی بچه‌های زمانه، ايجاد شوراهای کاری، درخواست قرارداد حرفه‌ای – و نه حرفی – برای همکاران، فضای نقدپذير و... اميد

__________________________________


زمینه های سوء مدیریت: رادیو زمانه و استعمار هلندی


Thursday, December 18, 2008

Ice Skating اسکیت روی یخ


Copyright © 2008 by Ramin Farahani


اسکیت روی یخ - آمستردام

Schaatsen - Liedseplein, Amsterdam

Tuesday, December 16, 2008

Fog in Amstelveen مه در آمستلفین

Copyright © 2008 by Ramin Farahani


مه در آمستِلفِین (جنوب آمستردام)

Sunday, December 14, 2008

Persian songs of Shahzoda دو ترانه از شهزاده

موسیقی امروز آسیای میانه، به ویژه در کشورهایی چون تاجیکستان و ازبکستان نمونه هایی گیرا از پیوستگی با فرهنگ پارسی و ایرانی را بدست می دهد. اما افسوس که گسست سیاسی، ما را از بده بستانی پویا و زاینده با این سرزمینهای خویشاوند بازداشته و گستره ی دیرآشنای خراسان بزرگ را به دیگران وانهاده.


پارسی زبانان در ازبکستان بسیارند. پرآوازه ترین خواننده در دیار سمرقند و بخارا بانویی است به نام شهزاده (Shahzoda - Шахзода) که در کنار ازبکی و روسی به پارسی و قزاقی هم آواز می خواند. سازبندی و سبک چیره بر ترانه های شهزاده بیشتر به موسیقی امروزی و مردم پسندِ غربی نزدیک است. اما در شماری از آهنگهایش نواها و سازهای بومی نیز به گوش می رسند. به هر رو جانمایه ی آواز او چیزی آشنا در خود دارد؛ خواه بومی باشد خواه جهانی.


چند ترانه از شهزاده را در پخش کننده ی زیر گذاشته ام. دو ترانه ی نخست به زبان پارسی و به گویش تاجیکی خوانده شده اند و دوتای بعدی به ازبکی و آخری که پیش درآمد آن با سازها و نواهای محلی نواخته شده، به روسی. با کلیک روی نام هر ترانه در فهرست، می توانید آن را جداگانه بشنوید:




Download MP3: Manu Tanho دانلود

Lyric of Manu Tanho: متن ترانه ی منو تنها

Zori dil doram, زار دلدارم
Mori goldoram. مار گلدارم
Xabar nodori yoram, خبر نداری یارم
Tanho man donam. تنها من دانم
To ustuxonam - تا استخوانم
Ishkat mesuzad jonam. عشق ات می سوزد جانم

Yo, yo tu Biyo, یا یا تو بیا
Yo shavem judo. یا شوم جدا
Ashki chshmam marez, be yod, اشک چشم ام مریز به یاد
Yo, yo tu Biyo, یا یا تو بیا
Yo makun nado, یا مکن ندا
Dardi dilam makun ziyod. درد دلم مکن زیاد

Makun shaydo-ya, مکن شیدایم
Makun shaydo, مکن شیدا
Makun ado-ya, مکن ادایم
Makun ado. مکن ادا
Masuz tu jonam, مسوز تو جانم
Mashav armonam. مشو آرمانم
Manu tanho-ya, منو تنهایم
Manu tanho. منو تنها

Biyo tu bo man, بیا تو با من
Mashav ormonam. مشو آرمانم
Doram pozmoni, jonam, دارم (؟) جانم
Holi ozoram, حال عذارم
Shabho bedoram, شبها بیدارم
Charo nadoni, yoram. چرا ندانی یارم

Video clip of Manu Tanho (Maku Shaydo) by Shahzoda
(Shahzadeh)


More songs by Shahzoda Uzbek Singer

Her real name: Zilola Bahodirovna Musaeva.

Sunday, December 07, 2008

Students day Protest in Iran روز دانشجو

6 december 2008, Tehran University


Tehran University protest on "Students Day"


Threat, interrogation, arrest can not keep us silent!

More Photos


Video showing protesting students calling "Death to Dictator"!

Friday, December 05, 2008

آمستردام، شهر لاشی ها

آمستردام بی تردید زنده ترین شهر هلند و یکی از آزادترین شهرهای دنیاست. اما اگر درست درک اش نکنید چه بسا آن را شهری ولنگار بنامید. چندی پیش یک سینماگر ایرانی که با فیلم اش به جشنواره ای در آمستردام آمده بود بی آنکه نقبی به گنجینه های فرهنگی این شهر بزند و از سازوکار رواداری در آن، چیزی بداند به من گفت: "اینجا شهر لاشی هاست". وقتی پرسیدم چرا، گفت جواب اش مفصل است و برایت خواهم نوشت. اما ننوشت.


و من هنوز نمی دانم چرا شهری که در آن دختری جوان می تواند ساعت چهار صبح سوار بر دوچرخه اش آسوده خاطر از کافه یا دیسکو به خانه برود، شهر لاشی ها نامیده می شود اما آن شهری که خیابانهای روز اش جولانگاهِ شهوت زده گان است و دیوارهای بلندش پوشاننده ی تباهی، شهر پاکان انگاشته می شود. به هر رو شخصیتِ یک شهر بسیار گسترده تر و پیچیده تر از این حرفهاست و دریافت هر فرد از یک شهر بستگی به زاویه ی دید و تجربه ی شخصی او دارد.


ابتدا می خواستم از ایدفا یا جشنواره ی مستند آمستردام بنویسم که هفته ی گذشته به پایان رسید، اما از آنجا که کم فیلم دیدم و دیگر رسانه های پارسی هم گزارشهایی از آن منتشر کردند و خواهند کرد، بهتر دیدم در این مقال به وجوهی از آمستردام و هلند بپردازم که کنجکاوی پیرامون آن بسیار است، از جمله نزد آنان که ولنگار می پندارندش.


قارچ زدایی و تبعیدِ بَنگ


در هلند فروش قارچهای توهم زا (Paddo's) از اول دسامبر سال جاری ممنوع شد. اما گفته می شود بدلیل ناهماهنگی شهرداری و پلیس آمستردام در مورد شیوه ی نظارت بر این ممنوعیت، هنوز برخی مغازه ها (smartshops ) بصورت زیرمیزی آن را به گردشگران عرضه می کنند. به نظر می رسد شهرداری آمستردام که اکثریت شورای شهر در آن با سوسیال دموکرات ها و احزاب چپ و لیبرال است، با اکراه تن به مقررات جدید داده است. این ممنوعیت پس از بحث ها و بررسی های طولانی و در پیِ آن اجرایی شد که چندنفر از جمله یک دختر فرانسوی بعد از خوردن قارچ توهم زایِ قوی خودکشی کرده یا سلامت خود را از دست دادند. مخالفان این طرح نگرانِ ادامه ی تولید و عرضه ی مخفیانه ی قارچهای توهم زا دور از دیدِ دولت و نهادهای بهداشتی هستند. فروشندگان مجاز بر اساس یک سیستم درجه بندی، مشتریان خود را از شدتِ تأثیر انواع قارچ ها آگاه می کردند تا از اُوردوز یا بیشخواری پیشگیری کنند. تولیدکنندگان اصلی نیز دارای مجوز و تحت بازرسی بودند.


Amsterdam treed nog niet op tegen paddo's


حال که به مواد مخدر پرداختیم بد نیست بدانید که یکی از شعارهای انتخاباتی رهبر حزب دموکرات مسیحی و نخست وزیر فعلی هلند، یان پیتر بالکِن اِنده، این بود که کافی شاپ ها نباید در نزدیکی مدارس باشند. در هلند به مکان هایی کافی شاپ گفته می شود که در آن خرید و مصرف گرس یا حشیش آزاد است. بیشتر هوادارن احزاب مسیحی در هلند در مناطق روستایی و شهرستانهای کوچک زندگی می کنند و خیلی از آنها شهری چون آمستردام را محلی مناسب برای زندگی و تربیت فرزندان خود نمی دانند! اما واقعیت این است که فرزندان همین ها به دانشگاه های آمستردام می آیند و یا وارد بازار کار در این شهر تجاری می شوند.


اکنون که حزب دموکرات مسیحی اکثریت را در کابینه دارد، برای عملی ساختن شعار تبلیغاتی خود، مصوبه ای را به اجرا گذاشته که بر اساس آن کافی شاپ های نزدیک به مدارس باید تا سال 2011 به بیرون از شعاع دویست و پنجاه متریِ مدرسه ها نقل مکان کنند! روشن است که این اقدام مبنایی عوامفریبانه دارد. وقتی نوجوانانِ دبیرستانی از کشورهای دور و نزدیک به آمستردام می آیند تا بی دغدغه بنگ و علف بکشند، آیا نوجوانان هلندی نمی توانند دویست و پنجاه متر فاصله را طی کنند و دور از چشم مربیان و همکلاسی ها، در کافی شاپ سیگاری بار بزنند و دَمی بگیرند؟


Tientallen coffeeshops Amsterdam moeten sluiten


برهنه نمایی نوعی نمایش است


دیگر اینکه امروز دادگاه عالی هلند حکمی جالب صادر کرد که بر اساس آن برهنه نمایی یا Peep Show گونه ای از نمایش محسوب می شود. در پیپ شو یک زن یا زوجی برهنه در صحنه ای مدور به نمایش اندام خود و حرکات شهوانی می پردازند و تماشاگران از پشت شیشه های کابین های اطراف، با انداختن سکه برای دقایقی آنها را دیدمی زنند.


ماجرای پرونده ی یادشده از این قرار بوده که مالک یکی از پیپ شو های محله ی نور قرمز یا ردلایت در آمستردام از پرداخت نوزده درصد مالیات بر درآمدِ محل کسب خود سربازمی زند و مدعی می شود که او نیز همچون دیگر نمایشخانه داران باید مشمول تخفیف های مالیاتی شود. توضیح اینکه تآترها و نمایشخانه های هلند بر مبنای حمایتهایی که از فعالیت های فرهنگی صورت می گیرد، تنها شش درصد از نوزده درصد مالیات بر درآمد خود را می پردازند.


سرانجام وزارت دارایی هلند از این پیپ شو در آمستردام شکایت می کند اما دادگاه عالی حق را به مالکِ پیپ شو می دهد و استدلال می کند که فقدانِ جنبه های هنری و فرهنگی در برهنه نمایی چیزی از نمایشی بودنِ آن نمی کاهد و پیپ شو نیز چون هر نمایش دیگری مشمول تخفیف های مالیاتی می شود. حال وزارت دارایی باید هزینه های قضایی این پرونده را بپردازد و اداره ی مالیات هلند هم باید منتظر شکایت های مالکانِ دیگر پیپ شوها باشد که برمبنای این حکم می توانند اضافه پرداختهای مالیاتی خود را مطالبه کنند.


Rechtspraak verlaagde belasting peep show


حال که سخن از ردلایت یا محله ی قرمز به میان آمد بد نیست بدانید که ائتلاف مسیحی در کابینه و مجلس هلند تلاش کرده تعداد ویترین های این محله را کاهش بدهد. ردلایتِ آمستردام (و دیگر ردلایت های هلند) ویژگی شان در این است که روسپی ها نه در محیطی بسته بلکه در پشت پنجره هایی رو به خیابان عرض اندام و جلب مشتری می کنند.


اتاق بازرگانی آمستردام هشدار داده که کاهش ویترینهای ردلایت از درآمدِ این محله (که پذیرای بیش از یک چهارم گردشگران است) می کاهد. اتاق بازرگانی همچنین پیشنهاد کرده که برای تقویتِ اقتصاد محله ی نور قرمز باشگاه ها و فروشگاه های اروتیکِ مجلل ایجاد شود و شخصیت شهوانی محله از بین نرود.


Wallen moeten erotisch blijven

Thursday, November 13, 2008

Girl with Bob Marley Hair Style

دختری با مدل موی باب مارلی

Copyright © 2008 by Ramin Farahani

Tuesday, November 11, 2008

Wednesday, November 05, 2008

The Obama Muslim Myth

A national study by the Pew Research Center in US showed that 12 percent of the country believe Obama is a Muslim. Despite this Barack Hussein Obama has been elected as President. ANP takes a look at this recurring theme as reflected in the media.

Monday, October 20, 2008

آنسوی خبر: خاستگاه مذهبی ملاک شایستگی نیست

دیندار یا شهردار
خبر انتخاب یک مسلمان مراکشی تبار(احمد ابوطالب) بعنوان شهردار روتردام در هلند و مخالفتِ احزاب افراطی با این انتصاب، مورد توجه برخی رسانه ها و سایت های خبری و مذهبی در ایران قرارگرفت. پیشینه ی ابوطالب در شورای شهر آمستردام و تمجید شهردار آمستردام از او نیز در این اخبار ذکر شده بود. اما همانطور که در تصویر می بینید این آقای ابوطالب از آن قبیل مسلمانهایی نیست که رسانه های اصولگرا در ایران بتوانند به او افتخار کنند.

نکته ی دیگری که در اخبار رسانه های ایران پنهان مانده بود این است که شهردار آمستردام (ستایشگر ابوطالب) خود یک یهودی اس
ت. یُب کُهن (یا بقول رسانه های ایران جاب کوهن) همانطور که از اسم اش پیداست به اقلیت یهودی هلند تعلق دارد. هرچند او را نمی توان فردی مذهبی به شمار آورد، اما درهرحال اشاره به خاستگاه دینی او آن هم در خبری که مسلمان بودنِ ابوطالب را موضوع خود قرارداده است، ضروری به نظر می رسد. کُهن و ابوطالب هر دو از حزب کار (سوسیال دموکرات) هستند و این حزب در شهرهای بزرگ و کارگری چون آمستردام و روتردام از اکثریت نسبی برخوردار است.

اسلام ستیزی یا نژادپرستی
نکته ی دیگری که برای رسانه های ایران جالب توجه بوده، ابراز مخالفتِ احزابی چون حزب آزادی هلند با انتصاب این شهردار مسلمان است. حزب دست راستی و افراطیِ آزادی، مخالفِ پذیرش مهاجران مسلمان در هلند و حضور آنها در مقامهای دولتی است و به اسلام ستیزی شهرت دارد. رهبر این حزب، خیرت ویلدرس سال گذشته با فیلم قرآن ستیزانه ی «فتنه» در خارج از مرزهای هلند مطرح شد.

واقعیت این است که دموکراسی هلندی همانطور که به یُب کهن و احمد ابوطالب این امکان را داده تا علیرغم خاستگاه دینی و قومی خود، اداره ی دو کلانشهر این کشور مسیحی را برعهده گیرند، به دستِ راستی هایی چون ویلدرس و عروسک حزب او، فلور آخِما نیز اجازه می دهد دیدگاههای خود را از طریق مجاری قانونی علیه اینگونه انتصابها ابراز کنند. ازآنجا که حزب آزادی یا دیگر احزاب دستِ راستی در شورای شهر روتردام در اقلیت هستند، موفق نشدند از انتصاب ابوطالب جلوگیری کند و به همین خاطر موضوع را به مجلس کشاندند تا به بهانه ی ملیت دوگانه ی ابوطالب، وفاداری اش را به هلند زیر سوآل ببرند. این خود نشان می دهد که نهادینه بودن اصل «جدایی دین از سیاست» در هلند به آنها اجازه نمی دهد انتصاب ابوطالب را به بهانه ی مسلمان بودن اش به چالش بکشند. بحث ملیتِ دوگانه نیز بخاطر عدم تعارض اش با قوانین فعلی هلند راه به جایی نخواهد برد مگر آنکه قوانین تغییرکنند.

ابوطالب که
هم اینک معاون وزارت امور اجتماعی است، هنگام تصدی این مقام نیز با دردسری مشابه مواجه شد. او در کنار تابعیتِ هلندی، گذرنامه و تابعیت مراکشی هم دارد و عضو یک کمیسیون مشورتی در این کشور است. (معاون امور مهاجرتِ وزارت دادگستری هلند که زنی ترک تبار است، همانند ابوطالب تابعیت دوگانه دارد.)

رأی شهروندان یا شورای شهر
نتیجه ی یک نظر سنجی تازه در هلند نشان می دهد که اگر قرار بود شهردار را شهروندان انتخاب کنند، در آن صورت ابوطالب انتخاب نمی
شد. چهل و پنج درصد از پرسش شوندگان به کاندیدای هلندی تبار (لیرس، شهردار کنونی ماستریخت) رأی داده اند و سی و شش درصد به ابوطالب. نتایج این نظرسنجی همچنین نشان می دهد که نزدیک به نیمی از پرسش شوندگان با گماردنِ دارندگانِ تابعیت دوگانه در مقامهای عالی دولتی مخالف اند. گفتنی است چهل و شش درصد از ترکیب جمعیتی روتردام را خارجی تبارها و مهاجران تشکیل می دهند.

پیشینه ی همکاری موفق ابوطالب با شهردار آمستردام (یب کهِن) در کاهش تنش ها میان مسلمانان (بخصوص مراکشی ها) و بدنه ی جامعه (هلندی تبارها) از جمله دلایلی است که او را برای اداره ی دومین شهر هلند و بزرگترین بارانداز اروپا برگزیده اند. با این حال عده ای از مراکشی ها ابوطالب را خائن می نامند چون فکر می کنند با اعمال فشار بر هم تباران و همکیشان خود از آنها بعنوان نردبان ترقی بهره برداری کرده است.
گفتنی است پس از قتل تئو فان خُخ (فیلمساز و روزنامه نگار هلندی)، توسط یک مسلمان افراطیِ مراکشی تبار در سال 2004، آمستردام (و بطور کلی هلند) تا آستانه ی برخوردهای نژادی و مذهبی پیش رفت و احساسات ضداسلامی در این کشور بالاگرفت.


Wednesday, October 15, 2008

پناهجوی ایرانی شهری در هلند را فلج کرد

ساعت هفت و نیم صبح پنجشنبه دوم اکتبر، یک پناهجوی ایرانی که درخواست پناهندگی اش توسط اداره ی مهاجرت هلند رد شده بوده، از یک پل معلق در شهر نیمیخن در هلند بالا رفت و با تهدید به پریدن و خودکشی، به مدتِ هفت ساعت عبور و مرور مردم را مختل کرد. پلی که در تصویر می بینید دروازه ی اصلی شهر نیمیخن در شرق هلند محسوب می شود و رودخانه ی وال از زیر آن می گذرد

درخواستِ این پناهجو صحبت با معاون امور مهاجرت در وزارت دادگستری هلند به قصدِ جلوگیری از اخراج خود و خانواده اش بود. پس از آنکه تلاشهای گروه نجات و حرفهای همسر و وکیل این مرد نتوانست به قاعله خاتمه بدهد، شهردار نیمیخن در محل حاضر شد و به او قول داد که خواسته ی او را برآورده خواهد کرد. او نیز در ساعت یک و نیم بعداظهر از خر شیطان پایین آمد.
روزنامه ی استانی خِلدرلاندر در این باره نوشته است که اداره ی مهاجرت هلند به این مرد اعلام کرده بود که خود را برای بازگشت به ایران آماده کند و نگران پول بلیط هواپیما هم نباشد. این مرد چهل و دو ساله ی ایرانی خود را از دین برگشته معرفی کرده و با همسر و دوقلوهای خردسال اش مدتها در یک اردوگاه پناهندگی به سر برده است. او در نهایت موفق شد با یک مقام عالی رتبه ی اداره ی مهاجرت دیدار کند، اما تصمیم نهایی در مورد درخواست پناهندگی اش هنوز روشن نیست.خوانندگان اخبار این حادثه در وبگاه روزنامه خلدرلاندر واکنش های خشمگنانه ای از خود بروز داده اند. در صدها نظری که پای گزارشهای این روزنامه ثبت شده است اکثریت مردم از اینکه این مرد ایرانی تردد شهری را ساعتها مختل کرده و به کار و زندگی و اقتصاد آنها لطمه زده به شدت شاکی هستند. برخی بی هیچ همدلی او را خودخواه، فرصت طلب و دروغگو نامیده اند و به نظر می رسد اگر او به پایین می پرید راضی تر می بودند. عده ای نیز نوشته اند او باید مجازات و اخراج شود و پای پیاده به ایران برگردد. شمار اندکی از خوانندگان نیز به شرایط دشوار پناهندگان، درماندگی و فشارهای روانی که منجر به چنین اقداماتی می شود اشاره کرده اند و از خودخواهی دیگر نظردهندگان خرده گرفته اند.

اخبار این رویداد به هلندی:

Tuesday, October 07, 2008

گلشیفته همسر هلندی دیکاپریو را از میدان بدر کرد

گلشیفته فراهانی در نخستین نمایش فیلم مجموعه ی دروغها
به کارگردانی ریدلی اسکات، نیویورک، پنجم اکتبر 2008

Actress Golshifteh Farahani at the premiere of Body of Lies

Frederick P. Rose Theater, October 5, 2008 in New York

عکسهای دیگر More Photos


درحالی که این بازیگر جوان ایرانی در نیویورک و در کنار ستارگانی همچون راسل کرو و دی کاپریو، نگاه ها را به خود و به هنرش جلب می کرد، رسانه های هلند خبر دادند که صحنه های مربوط به یک بازیگر زن هلندی به نام کاریس فان هاوتن از فیلم «مجموعه ی دروغها» حذف شده است. او در این فیلم نقش همسر دیکاپریو را بازی کرده بود اما در مونتاژ نهایی نماهای او به کل حذف شده اند. برای همین او در مراسم فرش قرمز و اکران این فیلم نیز حضور نداشت و چه بسا دعوت نشده بود.


گلشیفته در «مجموعه دروغها» در نقش پرستار دیکاپریو (راجر) ظاهرمی شود و طی چند برخورد، رابطه ای احساسی بین آندو شکل می گیرد که راجر (دیکاپریو) را دلباخته ی عایشه (گلشیفته) می سازد. (تصویر زیر). روشن است که اینجا یک مثلث عشقی بوجود می آید، اما با حذف صحنه های همسر راجر (با بازی کاریس)، این مثلث بسیار کمرنگ تر می شود تا ریدلی اسکات بتواند بر کشمکشهای اصلی داستان پیرامون مأموریت راجر (گماشته ی سی آی ای) برای شکار یک عضو القاعده در اردن، متمرکز بماند و دروغهایی را برملا کند که نام فیلم به آن اشاره دارد. عنوان این فیلم را در رسانه های پارسی «پیکره ی دروغ ها» و «یک مشت دروغ» نیز ترجمه کرده اند.



روایت ایرانی: محدودیت و مهاجرت

گلشیفته در تازه ترین مصاحبه ی ویدئویی اش در نیویورک (لینک زیر) با انگلیسی روان از زیبایی خاورمیانه و تبحر ریدلی اسکات یادمی کند. او در دیگر مصاحبه هایش (لینک دوم) خبر منعِ خروج اش از ایران در اواخر مردادماه گذشته و احضار به دادگاه را تأیید کرده و گفته است که جلوگیری از خروج او باعث شده تا امکانِ حضور در یک فیلم هالیوودی دیگر به نام «شاهزاده ی پارس» را از دست بدهد. گلشیفته همچنین گفته است فعلاً قصد ندارد به ایران بازگردد.


تجربه نشان داده که اینگونه مهاجرتها چهره های مردمی ما را از عامه ی دوستدارانشان جدا می کند و فراکنش سازنده ی فرهنگی اجتماعی میان مردم و آنها را از بین می برد. مهاجرتِ گلشیفته فراهانی یادآور غربت گزینیِ سوسن تسلیمی (تصویر روبرو) در دهه ی شصت است که به سوئد پناه برد و در آنجا فیلم هم ساخت. اما سینما و تآتر ایران از حضور درخشان و پرتوانِ او محروم شد. و چه بسیار نمونه های دیگر از این دست در هر صنف و مسلکی...


Video: Interview with Golshifteh at the premiere

Love interest in Leonardo DiCaprio's new film fears exile from Iran


روایت هلندی: خونسردی و بوسه

اما بازگردیم به کاریس فان هاوتن. او نسبت به حذف نماهایش در «مجموعه ی دروغها» بسیار خونسردانه واکنش نشان داده و گفته است که خود نیز بر این گمان بوده که نقش او اضافی است! اکنون این ستاره ی هلندی و دوستدارانش بیش از هرچیز به نمایشِ بوسه ی او و همبازی اش تام کروز در فیلم «والکاری» دل خوش کرده اند. کاریس پیشتر با بازی در «کتاب سیاه» آخرین فیلم هلندیِ پال فرهوفن (کارگردانِ غریزه ی اصلی) به شهرت رسید و نقشهای کوچکی در فیلمهای هالیوودی بدست آورد. خبر زیر در یک روزنامه ی عامه پسند به خوانندگان مژده می دهد که صحنه ی عشقبازی کاریس با دیکاپریو در نسخه ی دی ویدیِ «مجموعه ی دروغها» حذف نخواهد شد و او بیهوده با دیکاپریو لب تو لب نشده است!


Carice van Houten zoende niet voor niets met Leonardo DiCaprio

Sunday, October 05, 2008

Spinoza اسپینوزا، فیلسوف روشنگری

باروخ (بندیکت) اسپینوزا فیلسوف هلندی (۱۶۳۲ آمستردام، ۱۶۷۷ لاهه) از پیشروان فلسفهی خردورزی در سدهی هفدهِ میلادی و از پایه گذاران روشنگری در اندیشهی غربی است. او از تبار یهودیان پرتقالی بود که در اثر یهودستیزی به هلند پناه آوردند و بیشتر در آمستردام ساکن شدند. دو کتاب «اِتیکا» (اخلاقیات) و «رسالهی دین و سیاست» از مهمترین آثار اسپینوزا هستند.


فرازهایی از رساله ی دین و سیاست:


«هرکس باید در گزینش شالوده ی باور خود آزاد باشد و این باور تنها باید بر پایه ی بار و بَر آن داوری شود.»


«در یک کشور آزاد هرکس باید بتواند هرآنچه می خواهد بیندیشد و هرآنچه می اندیشد بازگوید.»


«درباره ی خرد و پرهیزگاریِ راستین، هر ملتی با دیگران برابر است و پروردگار از این روی مردمی را فراتر از دیگران برنگزیده است.»


«هدفِ غائی حکومت، فرمان راندن یا چیره شدن [بر مردم] از راه ترسانیدن نیست، واداشتنِ ایشان به فرمانبرداری هم نیست؛ بلکه برعکس، [هدف غایی حکومت] این است که همه کس را از ترس برهاند تا بتوانند در بیشترین امنیتِ ممکن زندگی کنند؛ به دیگر سخن حقِ نهادیِ هر کس را استوار گرداند تا بدونِ آسیب دیدن یا آسیب رساندن، زندگی و کار کند.»



The Chef Works of Benedict de Spinoza

گفتاوردها: فارسی Quotes: English Nederlands

Amsterdamse Spinoza Kring