Friday, September 05, 2008

شاه و امام زمان

اوریانا فالاچی خبرنگار توانا و نامور ایتالیایی کتابی دارد به نام «مصاحبه با تاریخ» که مجموعه ای است از گفتگوهای او با شخصیت های مهم جهان؛ از جمله مصاحبه ای طولانی با محمدرضا پهلوی که در اکتبر ١۹۷٣ در تهران انجام شده است. کتابِ فالاچی پیش از انقلاب در ایران به چاپ رسید اما مصاحبه با شاه از آن حذف شد. پس از انقلاب این بخش سانسور شده ابتدا تحت عنوان «مصاحبه با شاه» بصورت جزوه ای مجزا منتشر گردید. در ابتدای این مصاحبه، شاه حرفهایی زده است که امروزه بارها بیش از گذشته باعثِ شگفتی می شوند، چون ممکن است احساس دژاوو ایجاد کنند:


شاه: تنهایی ام را انکار نمیکنم که بی نهایت عمیق است. شاهی که بابت هر حرف و یا کاری که انجام میدهد و میداند که نباید به کسی حساب پس بدهد مسلماً خیلی خیلی تنهاست. ولی بطور کلی تنها نیستم، بلکه نیرویی مرا همراهی میکند که دیگران نمیبنند. قدرت من قدرتِ خدایی است و در ضمن دستورهای مذهبی دریافت میکنم. من خیلی خیلی مذهبی هستم. به خدا اعتقاد دارم و همیشه هم گفته ام اگر خدا وجود ندارد باید اختراع اش کرد. آن بدبخت هایی که خدا ندارند خیلی مرا رنج میدهند. بدون خدا نمیشود زندگی کرد. من از سن پنج سالگی با خدا زندگی میکنم. یعنی از زمانی که به خوابم آمد.

فالاچی: عالیجناب چه دیدند؟

شاه: دیدن که چه عرض کنم. خواب نماشدن.

فالاچی: چه چیزی؟ چه کسی؟

شاه: از پیغمبران. آه مرا خیلی متعجب میکنید که شما نمیدانید. همه میدانند که چندین بار خواب نما شده ام. در کتاب خودم نیز در این مورد نوشته ام. در کودکی دو بار خواب نما شذه ام. یک بار در پنج سالگی و یک بار در شش سالگی. بار اول امام زمان را خواب دیدم. کسی که در مذهب ما عقیده بر این است که او غیب شده و روزی برخواهد گشت تا دنیا را نجات دهد. حادثه ای برایم پیش آمد. داشتم به روی سنگی می افتادم که خودش را بین من و سنگ حائل قرار داد. میدانم برای اینکه دیدم نه در خواب، بلکه در واقعیت. فقط من دیدم و بس. شخصی که مرا همراهی میکرد به هیچ وجه او را ندید. اما هیچکس غیر از من نمی بایستی اور ا میدید، برای اینکه، آه... میترسم که شما مرا درک نکنید.

فالاچی: عالیجناب، در حقیقت من واقعاً نمی فهمم. خوب شروع کرده بودیم ولی حالا... این داستانِ خواب نما شدن در واقع برای من روشن نیست.

شاه: برای اینکه شما به آن اعتقاد ندارید. نه به خدا و نه به من. خیلی ها باور ندارند. حتی پدرم نیز باور نمیکرد. هرگز باور نمیکرد و همیشه مسخره مینمود. خیلی ها با احترام از من سئوال میکردند که آیا هرگز در این مورد شک نکرده ام و شاید یک فانتزی و رؤیا بوده، یک رؤیای بچه گانه. و من جواب میدادم خیر، نه. بخاطر اینکه به خدا اعتقاد دارم . میدانم که از طرف خدا برای انجام یک مأموریت انتخاب شده ام. خواب نمائی های من معجزه هایی بودند که کشور را نجات دادند. حکومت من کشور را نجات داد بخاطر اینکه خدا در کنار من بود.


* برگردانهای بعدی از این گفتگو تفاوتهایی با برگردانِ جزوه ی اولیه دارند. متن کامل یکی از این ترجمه ها را اینجا میتوانید بخوانید، همچنین مصاحبه ی فالاچی با آیت اله خمینی را. (عکس: فالاچی در گفتگو)


No comments: