Tuesday, January 27, 2009

فرازهایی از «تبارشناسی اخلاق» نیچه

«خواستِ قدرت»، «ارزشگذاریِ دوباره ی ارزشها»، و «ابر انسان» از مفاهیم کلیدی در فلسفه ی فریدریش نیچه فیلسوف آلمانی هستند. جدل نامه ی «تبارشناسی اخلاق» از واپسین نوشته های او ست که در آن دگردیسیِ ارزشها را با تکیه بر روانشناسی و سیر تکامل بشر وا می کاود و پنداشتهای ما را درباره ی پیدایش و کشاکشِ مفاهیم اخلاقی بر هم می ریزد: کینه و رحم، خیر و شر، گناه و وجدان، زهد و آزاده جانی، و جستارهایی در اخلاق سروران و بندگان، فیلسوفان و هنرمندان و دینوران...


داریوش آشوری مترجم این کتاب در پیشگفتار خود آورده است که نیچه آن را برای روشن ساختنِ چند اصلِ بد فهمیده شده در کتاب مشهور اش «فراسوی نیک و بد» و دوسالی پیش از فروپاشیدنِ ذهنِ آتش فشان اش نوشته است. اما کاش نیچه چندی بیش زنده می ماند و می توانست شرحی نیز بر تبارشناسی اخلاق بنگارد تا این جستار چندسویه و گاه دشوار، قربانیِ خوانشِ کاهلانه ی ما مردمانِ عصر تصویر نشود. به هر رو برگردانِ شایسته اما مکلفِ آشوری از این دشواری نمی کاهد. حتا گزینش فرازهایی از این کتاب چندان آسان نبود، چرا که در هم تنیدگیِ گفتارها و تنگاتنگیِ جدلها اغلب اجازه ی انتزاع را نمی داد، مگر آنکه فرازی را جدا کنید که تا حدی خودبسنده باشد و نقیضی هم بر آن نیاید، همچون این دو سه چند:


پس «حق» و «ناحق» با برپاشدنِ قانون پدید می آید (و نه چنانکه دورینک دوست دارد، از عملِ آسیب رساندن). سخن گفتن از حق و ناحق به خودیِ خود یکسره بی معناست. هیچ آسیب رساندن و تجاوزکردن و بهره کشیدن و نابودکردنی البته به خودی خود «ناحق» نتواند بود. زیرا کارِ زندگی در اساس، یعنی در کارکردهای بنیادی خویش، با آسیب رساندن و تجاوزکردن و بهره کشیدن و نابودکردن می گردد و هرگز نمی توان بی این ویژگی ها آن را گمان کرد. (ص 95 )


... زندگی زاهدانه در تضاد با خویش است: اینجا کینه توزی ای بی مانند فرمانرواست، غریزه و خواستِ قدرتی سیری ناپذیر که نه بر چیزی در زندگی که همانا بر زندگی سروری می خواهد، بر ژرف ترین و نیرومندترین و بنیادی ترین شرایط آن. اینجا می کوشند نیرو را برای کور کردنِ سرچشمه هایِ نیرو به کار گیرند؛ اینجا چشم بالیدنِ تن را با بدبینی می نگرد، بویژه نمود بیرونیِ آن بالیدن، یعنی زیبایی و شادی را؛ و خوشی را در کژ و کوژی و پوسیدگی و درد و بدبختی و زشتی می داند و می جوید و در ناکام گذاشتنِ خود و کشتنِ نفس و عذاب دادنِ خود و قربانی کردنِ خود. اینها همه بی نهایت با هم ناسازگار است: اینجا با یک دوپارگی روبرو هستیم که می خواهد دوپاره بماند و از این درد لذت می برد... (ص 155)


بر روی هم، ترس از انسان چیزی نیست که آروزیِ کاستن اش را داشته باشیم؛ زیرا همین ترس است که توانایان را وامی دارد که توانا باشند و گهگاه ترسناک - همین ترس مایه ی برافراشتگیِ گونه ی تندرستِ انسان است. آنچه از آن می باید هراسید، آنچه از هر بلایی بدتر است نه ترسِ بزرگ که تهوعِ بزرگ از انسان است؛ و همچنین ترحم بزرگ بر انسان. اگر این دو، روزی دست به دست هم دهند، ناگزیر چیزی از هولناک ترین گونه به زودی پا به جهان خواهد گذاشت، یعنی «واپسین خواستِ» بشر، خواست گراینده به نیستیِ او: هیچ انگاری. (ص 161)


ایمان قوی که مایه ی سعادت است برانگیزاننده ی شک نسبت به دورنمایه ی ایمان است و نه تنها هیچ «حقیقت» ای را پایه گذاری نمی کند که پایه گذار یک امکانِ ویژه ی فریب است. و حال در این مورد داستان چگونه است؟ در مورد این انکارگران و کناره جویانِ امروزین [از ایمان] که در یک جا جای گفتگو نمی گذارند، یعنی پای بندی شان به پاکیِ عقلی، این جان های استوار و پرهیزگار و پهلوان که مایه ی سربلندیِ روزگار مایند؛ تمامیِ این بی خدایان و ضد مسیحیان و اخلاق ستیزان و نیهیلیست های رنگ و رو باخته، این شک آوران و حکم پرهیزان، این جان های تب آلود (اینان همگی به معنایی تب آلودند)، این آخرین آرمان خواهانِ دانش که وجدانِ عقلی امروزه تنها در وجود ایشان خانه دارد و می زید؛ اینان که باور دارند تا سرحد توانایی از آرمانِ زهد رها شده اند، این «جان های آزاده و بسیار آزاده»؟ با این همه ویژگی ها که ایشان را ست، می خواستم چیزی را بر ایشان بنمایانم که خود نتوانند دید، زیرا به خود نزدیکتر از آن اند که ببینند: این آرمان [زُهد] به درستی آرمان ایشان نیز هست. امروزه ایشان خود تن آوردگیِ آن اند و جز ایشان چه بسا هیچ کس. ایشان خود معنوی ترین زاده ی آن اند و پیشتازترین رزمندگان و پیشاهنگانِ سپاهِ آن و فریبنده ترین و ظریف ترین و حس ناشدنی ترین شکل اغواگریِ آن - اگر من گره ای را از این معما گشوده باشم، می خواهم آن را در قالب این جمله بریزم: هنوز اینان کجا و آزاده جانی کجا! زیرا اینان هنوز به حقیقت ایمان دارند. (ص 197)


برگرفته از: تبارشناسی اخلاق، فریدریش ویلهلم نیچه، برگردان داریوش آشوری، انتشارات آگاه ۱۳۷۷

Above quotations from "On the Genealogy of Morality" (Zur Genealogie der Moral) by Friedrich Wilhelm Nietzsche

1 comment:

Anonymous said...

mm.. luv this !