Monday, March 23, 2009

Our street کوچه ی ما

نوروز در آمستردام آفتابی بود و خیلی ها با لمیدن در تراس کافه ها و نوشیدنِ آبجو به پیشواز بهار رفتند، از جمله سر کوچه ی ما. با این همه گرمای بهار خودمان را نداشت. من با دوستی به شیرینی و چای بسنده کردیم


این دختر رفته آن بالا تا مادرش از او عکس بگیرد، کنار آن شکلک آبی رنگِ فضایی بر دیوار. چرا این شکل ساده برای آنها جالب است؟ شاید یک شخصیت کارتونی باشد؟


این آقایی که در عکس پایین لای درگاه ایستاده سالهاست هرچه در خیابان یافته توی خانه تلنبار کرده و حالا که بدلیل نوسازیِ آپارتمان ناچار است اندوخته ها را بیرون بریزد، با چالشی وجودی دست به گریبان شده. چندین هفته طول کشید تا او و آشنایانش خرت و پرت های سالیان را بردند.
آن دستِ بریده بر پیاده رو از کجا آمده و به کجا می رود؟

َAll Photos by Ramin Farahani

Thursday, March 19, 2009

Rumi by Maddona غزلی از مولانا با صدای مادونا



In my hallucination
I saw my beloved's flower garden
In my vertigo, in my dizziness
In my drunken haze

Whirling and dancing like a spinning wheel

I saw myself as the source of existence
I was there in the beginning
And I was the spirit of love
Now I am sober
There is only the hangover

And the memory of love
And only the sorrow

I yearn for happiness
I ask for help
I want mercy
And my love says:

Look at me and hear me
Because I am here
Just for that

I am your moon and your moonlight too
I am your flower garden and your water too
I have come all this way, eager for you
Without shoes or shawl

I want you to laugh

To kill all your worries
To love you
To nourish you

Oh sweet bitterness
I will soothe you and heal you
I will bring you roses

I, too, have been covered with thorns

* This is a free translation of a Persian poem (below) by Rumi (Movlana)
Reading by Madonna. From the album Gift of Love, Deepak Chopra & friends


آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم

سرمایه مستی منم هم دایه هستی منم
بالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم

آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدم
برگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم

گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدی
گفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم

هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو
چندین ره از اشتاب تو بی‌کفش و دستار آمدم

فرخنده نامی ای پسر گر چه که خامی ای پسر
تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم

خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوش
گل‌ها دهم گر چه که من اول همه خار آمدم

مولوی

Saturday, March 14, 2009

False Aalarm in A'dam هیاهوی بسیار برای هیچ

This writing is about last Thursday's preventive actions in south east of Amsterdam because of possible terrorist attacks, which later turned out to be false alarm. Moroccan guys arrested, have been released and IKEA earned lots of free advertisement on TV and media, since it was pointed as a target.

IKEA, South East Amsterdam


پنجشنبه ی گذشته پلیس آمستردام اعلام کرد که چند مراکشی تبار را بازداشت کرده است؛ به این ظن که قصد داشتند فروشگاه های بزرگِ جنوب شرقی آمستردام را منفجر کنند، از جمله آی کیا (یا بقول هلندی ها ایکِا) را. من هفته ای دوبار از کنار ایکِا رد می شوم تا به محلی برسم که در آن ورزش می کنم. هر بار که می خواستم برای خرید یا تماشای وسائل خانگی سری به این فروشگاه بزرگ بزنم، به دلیلی این کار را عقب می انداختم تا اینکه از قضا چهارشنبه ی گذشته بعد از سه سال راهم را کج کردم و ساعتی در سالنهای خلوتِ ایکِا پرسه زدم و آخرش هم چیزی نخریدم و برگشتم.


شبانگاهِ همان روز فردی ناشناس از بلژیک به پلیس هلند زنگ می زند و نام و نشانِ عده ای مراکشی تبار را می دهد و می گوید آنها می خواهند در پنجمین سالگرد حملات تروریستی در اسپانیا، مراکز تجاری یادشده را در آمستردام منفجر کنند. نیروهای امنیتی بی درنگ وارد عمل می شوند و همان شب کنسرتی در سالن هینِکن در نزدیکی استادیوم آرنا (آژاکس) را کنسل می کنند. صبح روز بعد ایکا و مدیا مارکت بسته شدند و پلیس در این مناطق مستقر گردید. اخبار و برنامه های تلویزیونی موضوع را با آب و تاب به بحث گذاشتند و بر آتش نفرت از مهاجرانِ کشورهای اسلامی دامن زدند. آن هم در شرایطی که هفته ی گذشته کمیسیون حقوق بشر اروپا طی گزارشی هلند را بخاطر این موضوع سرزنش کرده بود.


تا اینکه پس از هیاهوی بسیار، سرانجام دیروز اعلام شد که «زنگِ خطر» دروغین بوده است و همه ی بازداشت شدگان (که گویا یکی شان نسبتی با بمبگذارنِ مادرید داشته) آزاد شده اند؛ چون در جریانِ تحقیقات، مدرکی علیه آنها پیدا نشده است! در نتیجه کسی که از بلژیک تماس گرفته بود، به سادگی همه را سر کار گذاشت و حالا پلیس دنبال اش می گردد تا حالش را جا بیاورد اما بعید است پیدایش کنند. در این بین نام و تصاویر ایکِا بارها در خبرها مطرح شد که بی شک تبلیغی غیر مستقیم و کمکی به فروش خواهد بود، آن هم در دوران رکود.


چندی دیگر قرار است به پیشنهاد هیلاری کلینتون اجلاس همکاری در افغانستان با حضور نمایندگانِ دهها کشور از جمله ایران، در لاهه ی هلند برگزار شود. بعید نیست باز هم کسی از بلژیک تماس بگیرد و همه را سراسیمه کند. جالب اینجاست که پلیس گفته واکنش اش به اینگونه تماسها تغییر نخواهد کرد!


Bullewijk Station, South East Amsterdam


View to Bijlmer Arena from Bullewijk, Amsterdam


All photos by Ramin Farahani

Monday, March 09, 2009

Hasti's Photo Exhibition نمایشگاه عکسهای هستی

Photo Exhibition of the young artist Hasti Sadeghi

Azadi Theater (Cinema Azadi), Dr. Beheshti St., Tehran
Gallery open
daily from 15:00 to 22:00

نمایشگاه عکسهای هنرمند جوان هستی صادقی در گالری سینما آزادی تهران


Photos of exhibition by Ali Haddadi Asl

عکسهای نمایشگاه: علی حدادی اصل

Thursday, March 05, 2009

Achter zijn mooie glimlach به یادِ یک دوست

Abdi Ismael Jama was een filmmaker van somalische afkomst. Na vele tegenslagen stond hij eindelijk op het punt om zijn eerste lange fictie te gaan draaien. Maar hij verdween op de nacht van 10 januari 2009, nadat hij op stap ging, veel dronk en een bekeuring kreeg... Na weken lang onzekerheid en zoeken, werd hij eindelijk dood gevonden in een Amsterdamse gracht in de buurt van zijn huis. Waarom Abdi zo aan zijn einde is gekomen blijft een raadsel. Hij werd op 5 maart 2009 in Amsterdam begraven. Hieronder mijn afscheidstekst en een paar fotos van Abdi's begrafenis:

Achter zijn mooie glimlach

Toen ik nog met Abdi aan de film academie studeerde, kwam mijn moeder uit Teheran naar Amsterdam. Een emotionele bezoek, want we hadden elkaar vijf jaar niet gezien. Ik herinner me dat ze eens tegen me zei: "Ramin, je moet echt oppassen met al die grachten hier in Amsterdam!" Ik reageerde nuchter: "Maak je geen zorgen, ik kan wel een beetje zwemmen!"

Voor Abdi bleek dat niet voldoende te zijn. Je moet echt goed kunnen zwemmen om overeind te blijven in het land van water en wind. Anders ga je ten onder. Dronken of niet dronken, je bent eenmaal een ontheemde vreemdeling die zich snel uitgesloten en uitgeput kan voelen. Je hebt meestal geen weg terug en geen weg vooruit. Zo begint je ondergang. Je verdrinkt letterlijk of figuurlijk. De boosdoener mag je best buiten zoeken, maar hij zit ook in je zelf.

Twee jaar geleden wanneer ik Abdi voor het laatst sprak, merkte ik nog iets van diep gewortelde ontevredenheid bij hem. Het was door de jaren heen erger geworden. Als lotgenoten praatten we wel eens over wat we moeilijk vonden aan Nederland of de Nederlanders. Maar deze keer was zijn gevoel voor humor weg. En wanneer de humor weg is, wil niemand je. Lag het aan de omgeving of lag het aan hem? Ik denk aan allebei. Dit besef brengt hem echter niet meer terug.

Ik herinner hem vooral als een intuïtieve geest. Iemand die nieuwsgierig was en tegelijkertijd kwetsbaar. Achter zijn mooie glimlach was een ongekende wereld van verbeelding die zijn redding had kunnen zijn. Het stemt me verdrietig dat we niet de kans hebben gehad die wereld beter te leren kennen.

Ramin Farahani

Funeral of filmmaker Abdi Ismael Jama. All photos by Ramin Farahani


به یادِ دوستی که شاید دلشکسته بود


عبدی اسماعیل همکلاسِ من بود در آکادمی فیلم و تلویزیون هلند، ده یازده سال پیش. آن وقتها هر دو در سازگاری با هلند و هلندی ها چالش هایی کم و بیش همسان را از سر می گذراندیم. دور افتادگی از زاد و بوم گاه و بیگاه ما را از نفس می انداخت و از توانِ ما برای پیشرفت و کامیابی در کشور بیگانه می کاست. با این همه در جا نزدیم و ادامه دادیم، هر یک به شیوه ای. او شخصیتی دوگانه داشت. می توانست گرم و دوستانه با هلندی ها بجوشد و بنوشد. اما همزمان تابِ بی مهری را نداشت و مست که می کرد، دیو درون اش بیدار می شد و گاه کسی را می آزرد. دوستان و همکارانِ هلندی با او به نیکی مدارا می کردند، اما او از شنزارهای سوزان می آمد و گرمایِ بیشتر می خواست.


دو سالِ پیش که او را در دوره ی همکلاسی ها دیدم، دریافتم که کینه ای در جانِ عبدی ریشه دوانده است. تا اینکه در روزهای آغازینِ سال تازه ی میلادی خبر رسید که او ناپدید شده است. دوستان و آشنایانِ هلندی و غیرهلندی جستجویی را آغاز کردند. امیدِ خوش بینانه ی من این بود که عبدی به زادگاه اش سومالی رفته باشد تا مستندی درباره ی دزدان دریایی بسازد که چگونه سهم خود را از توانگران می گیرند. اما نگران بودم که همین جا در سرزمین آب و باد گزندی به او رسیده باشد.


عبدی در زندگی شبانه ی آمستردام درمانی می جست برای تنهایی و زخمهای درونی اش. بیش از من دوست و آشنا گردِ خود داشت، اما سرگشته بود و همین آسیب پذیر اش می کرد. آن شب که ناپدید شد، از پاتوقی به مرکز شهر رفته بود تا شب را در جایی دیگر به مستی و پایکوبی سحر کند. ولی هرگز به خانه نرسید. آخرین ردی که از او بدست آمد این بود که پلیس حدود ساعت پنج صبح او را به جرمِ شاشیدن در خیابان جریمه کرده بود. آیا همین بدبیاری خشمِ عبدی را برانگیخته بود و پلیس در این بین چیزی را پنهان می کرد؟


بعد دوچرخه اش را نزدیکِ خانه اش یافتند. کم کم این گمان بالا گرفت که چه بسا بلایی سر او آمده باشد. من از همان ابتدا گمانم به درگیری و بدبیاری می رفت و اینکه مبادا عبدی در یکی از نهرها یا رودخانه های آمستردام غرق شده باشد. اما دوستی گفت که در آنصورت باید جسد اش تا کنون روی آب می آمد. تا اینکه در آن صبح ابری که هواپیمای ترکیه نزدیکِ فرودگاه آمستردام سقوط کرد، خبری دردناکتر گریبان ام را گرفت: کالبدِ بی جانِ عبدی را از نهری نزدیکِ خانه اش بیرون کشیده بودند.


عبدی پیش از مرگ توانسته بود با کمک یک همکار هلندی بودجه ای برای ساختِ نخستین فیلم بلند اش فراهم کند، آن هم پس از سالها افت و خیز. چه چیزی از این امیدبخش تر برای کسی که دنیایی از خیال در ورای لبخند گرم اش نهفته بود. چرا این پیروزی، هرچند دیرهنگام، نتوانست عبدی را از چنگِ دیوهای درون و برون برهاند. او چندان بی کس نبود که بی پناه بماند. خویشانی پراکنده داشت و دوستانی که امروز در خاکسپاری اش می گریستند. چرا مهر آنها سیراب اش نمی کرد؟ شاید دلتنگِ دختر بچه اش بود، دلبندی که دیگر اجازه ی دیدن اش را نداشت و هیچکس نمی توانست جای او را بگیرد.


چرا عبدی آن شب در نهری افتاد که همیشه بی خطر از کنارش رد می شد. شاید بیش از اندازه مست و خسته بود، شاید کسی او را در آب انداخت، شاید شناگری ماهر نبود، و چه بسا دلشکسته بود. نمی دانیم و دانستن دیگر او را بازنمی گرداند. امروز که عبدی در خاک شد، همه از او گفتند اما دیگر کسی در اندیشه ی گشودنِ رازِ مرگ اش نبود.


عکس زیر: مأموران پلیس در حال بالا کشیدنِ جسد عبدی از کانالی که جان اش را گرفت.



AT5: Vermiste filmmaker dood uit water Jacob van Lennepkade


In het water van de Jacob van Lennepkade is dinsdagmiddag rond 17.00 uur de sinds een maand vermiste 35-jarige Abdi Ismael Jama dood aangetroffen. Het stoffelijke overschot heeft langere tijd in het water gelegen. De politie gaat uit van een ongeval. De filmmaker van Somalische afkomst vertrok op vrijdag 9 januari rond 23.00 uur vanuit zijn huis in West om iets te drinken met een vriend. Het laatste teken van leven van Jama was een bekeuring voor wildplassen op zaterdag 10 januari om 04.50 uur in de Korte Leidsedwarsstraat. (Foto: Jeroen)